بررسی مطالب دسته بندی

داستان ها

لیوان را زمین بگذار

لیوان را زمین بگذار استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟…

بی مهری

بی مهری نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند. یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که…

گوهر دریا

گوهر دریا به مجرد دیدن بحر ، گوهر کی حاصل شود. اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس بپیمایی ، گوهر را نیابی. غواص می باید تا به گوهر راه برد. و آنگاه نه هر غوّاصی ، غواصی…

حکایت آن درخت

حکایت آن درخت در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس…

لن ترانی

لن ترانی لن ترانی هر کس سخنی نابجا و زشت بگوید شنونده زبان به اعتراض گشوده می گوید: لن ترانی نگو. لن ترانی کلام الهی است و در کتاب آسمانی قرآن سوره اعراب…

تقسیم عادلانه

تقسیم عادلانه گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته…

میمون وفادار

میمون وفادار در زمان های قدیم در کشور هند یک مرد و یک زن زندگی می کردند این خانواده هیچ وقت صاحب فرزندی نمی شد برای همین مرد تصمیمی گرفت در یک صبح او به بازار رفت و یک…

گوهر و گردو

گوهر و گردو می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به…

در دنیایی که من هستم

در دنیایی که من هستم میدیدمش بی آنکه بداند ، به هر سو می رفت ؛ سرگردان میان جمعیتی که هر کدام دغدغه شان تهیه فلان پارچه برای فلان مراسم و یا خرید فلان کفش مد روز بود .…

پسرک شیرین بیان

پسرک شیرین بیان می گویند...زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته درراه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟ - قرآن. - از کجای…

شمع فرشته

شمع فرشته مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسیار دوست میداشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی‏اش را دوباره به دست…

امانت حق

امانت حق چون به سخاوت خو کرده باشی و در آن فن قایم گشته، چون متقاضیان جان بر تو آیند و از تو جان طلب کنند، بی هیچ زحمتی و دردی ، آسان آسان جان خود را نثار ایشان کنی ، و…

لیله المبیت

لیله المبیت هجرت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از مکّه به مدینه یکی از داستان‎های مهم زندگی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ ماجرای عظیم هجرت او و یارانش از مکّه…

به خاطر خودت شکست!

به خاطر خودت شکست! مردی از ارتفاع پنج متری روی زمین می پرید و هیچ اتفاقی برای او نمی افتاد. او هرگاه می خواست از ارتفاع به سمت پایین بپرد نگاهش را به سوی آسمان می کرد و…

ما چقد زود باوریم!

ما چقد زود باوریم! فروش لوازم دست ساز جمعه ۲۴ خرداد‌ماه سال ۱۳۹۲ ما چقد زود باوریم! دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه…

قضاوت کن

قضاوت کن هارون الرشید درخواست نمود کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید اطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نمایید خلیفه دستور…

بهلول و سرتراشی

بهلول و سرتراشی روزی بهلول سر شخصی را مشغول به تراشیدن شد. در حین کار دستش لرزید و سر آن شخص زخم برداشت. آن مرد شروع به داد و فریاد کردن که سر مرا بریدی. بهلول…

پایان خوش

پایان خوش یک شنبه تلفن زدم تا الآن که سه شنبه است.ولی بنظرم چند هفته می شود که صدایش را نشنیده ام. عادت کرده ام هفته ای چند بار تلفن بزنم، دو سه جمله ای حرف بزنیم و…

هرگز زود قضاوت نکن !

هرگز زود قضاوت نکن ! مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار…

شبی که تنهایش گذاشتند

شبی که تنهایش گذاشتند فلیثیانو روئلاس(۱)‌‌ از کسانی که جلوتر‌از او بودند، پرسید : "چرا اینقدر یواش می‌روید؟ این‌طوری خوابمان می‌گیرد. مگر نباید زود آن‌جا برسید؟" گفتند:…

آخرین گردش

آخرین گردش روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ، جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای…

مادر

مادر مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول…

بخت با من یار نیست

بخت با من یار نیست روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من…

فرزانگی پیری

فرزانگی پیری توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند . وقتی توکا متوجه شد…

آیا شما غیر قابل شکست هستید؟

آیا شما غیر قابل شکست هستید؟ دوستم هانس زیمر حادثه شدیدی با موتور سیکلت داشت و دست چپش از کار افتاد."خوشبختانه من راست دستم" او این را در حالی گفت که داشت با مهارت…

بچه های خوب

بچه های خوب آره فبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم . اون رو گذاشته بودیم خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ، می گفتیم :…

ملا و گدا

ملا و گدا روزی ملا در بالاخانه بود که صدای در خانه بلند شد.ملا از بالا پرسید:کیست؟کسی که در می زد، گفت بی زحمت بیایید پایین در را باز کنید.ملا پایین آمد و در را باز کرد…

ایا میتوان خدا را دید

ایا میتوان خدا را دید پسر بچه ای از خواهر بزرگترش پرسید: " آیا کسی واقعا می تواند خدا را ببیند ؟ " خواهرش که مشغول انجام دادن کاری بود با تندی پاسخ داد : " البته که…

شکی که انسان را عوض میکند!

شکی که انسان را عوض میکند! مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت. متوجه شد که…