نظریه مارکیسیم که قائل است خداپرستی مایه از خود بیگانگی است چگونه نقد می شود؟

پاسخگویان
0 0

18 دقیقه

شما به دنبال این مطالب هستید:

نخست یادآور میشویم نظریهای که درباره «از خود بیگانگی» انسان در سایه مذهب از مارکس نقل شده، مربوط به خود او نیست، بلکه وی آن را از «فویرباخ» پیشوای ما دیگری قبل از مارکس گرفته و آن را تحت عنوان «اومانیسم» (انسان گرائی) وارد فلسفه خود ساخته است.
هدف او از وارد ساختن این اصل به فلسفه ما دیگری، ترمیم خشکی و خشونت فلسفه مادهگرائی است که هر انسان غربی آن را لمس میکند، زیرا ما دیگری قرن هیجدم انسان را مانند یک ماشین میدانست و مکانیسم آن را مثل یک ماشین میپنداشت. در قرن نوزدهم، نظریه «مکانیکی» مردود شناخته شد، و ما دیگری دیالکتیکی، جایگزین مادیگری «مکانیکی» گردید، ولی در هر حال هر دو بر اثر اصالت بخشیدن به ماده و نفی معنویت با خشکی و خشونت خاصی همراهند که با روح لطیف معنوی انسان ناسازگار است.
«فویر باخ» در یکی از سخنان خود چنین میگوید:«در انسان پرستشگر» یک نوع حالت تعلق و وابستگی پدید میآید، چه بهتر که از این حالت بیرون آئیم، زیرا وقتی بشر خدا را میپرستد و از او فرمان میبرد، به صورت موجودی وابسته و بیشخصیت درمیآید، که دیگر به خود تعلق ندارد». «مارکس» نیز همین جملات را تکرار میکند و میگوید:«انسان باید گرد خود بگردد، نه گرد وجود دیگری».
«مارکسیسم» از این فرصت استفاده کرده و خواسته است برای «تز» اقتصادی خود، یک اصل فلسفی نیز بیندیشد و آن اینکه: مالکیت انسان، مایه تعلق او به غیر خود میگردد، و انسان نباید مانند اشیاء و ابزار به غیر خود متعلق و و ابسته گردد.
ولی با اصراری که مارکسیسم در این مورد انجام میدهد، هنوز نتوانسته است از خشونت و قساوت فلسفه ما دیگری سر سوزنی بکاهد. فلسفهای که به چیزی غیز از ماده و انرژی نمیاندیشد، و تکامل انسان را در پرتو تکامل ابزار تولید و روابط اقتصادی میداند، و حتی عامل تکامل را در انسان امر درونی ندانسته و آن را برخاسته از عامل خارجی (تکامل اقتصادی) میپندارد، چگونه میتواند از «اصالت انسان» و انسانگرائی سخن بگوید و دم از معنویت بزند؟
اگر واقعاً برای مارکسیستها مسأله «انسان گرائی» مطرح است، و معتقدند که به غیر انسان نباید اصالت داد، پس چرا انسان را وابسته به تکامل ابزار تولید و روابط اقتصادی میدانند و به جای اینکه اقتصاد را در خدمت انسان قرار دهند، انسان را در خدمت اقتصاد و ابزار تولید در میآورند؟ اگر انسان اصل است، پس چرا او را در حد یک حیوان مصرف کننده تنزل داده و پیوسته شعار میدهند:«از هر کس باید به اندازه توان او کار کشید و به اندازه نیاز، به او پرداخت». با توجه به این مطلب، اکنون به تحلیل اصل مطلب میپردازیم:
۱-ارتباط با کمال مطلق، مایه تکامل است.
خدا پرستی، به معنی ارتباط با کمال مطلق است. «خدا» از نظر یک فرد مذهبی، سراسر، جمال و کمال و از هر عیب و نقصی پیراسته و مبرّا است. او آفریدگار دانا و توانا است که به جهان و انسان، هستی بخشیده است. و اگر لحظهای فیض او قطع گردد، تاریکی وحشتزای «عدم مطلق» همه جا را فرا میگیرد.
ارتباط با چنین کمال مطلق، مایه تعالی انسان است. و به وجدانهای بیدار، شعور و ادراک و به حس علم جوئی و کنجکاوی انسان، قدرت و نیرو میبخشد و موقعیت انسان را در جهان، با واقع بینی کاملی روشن میسازد و از نخوت و بلند پروازی او میکاهد.
معنی اصالت انسان، این نیست که پیوند او را از کمال مطلق قطع کنیم، و به بهانه اعطاء شخصیت، او را خودخواه و خودپرست بارآوریم، که مفهومی جز زبونی و ناتوانی او در برابر تمایلات نفسانی ندارد.
آیا علاقه انسان به علم و دانش، به اخلاق، نیکوکاری، هنر زیبائیها، مایه از خود بیگانگی او است، یا مایه کسب کمال، و لذا، یک نوع بازگشت به خویشتن است؟ عین این سخن درباره خداجوئی و خدایابی نیز حاکم است، زیرا انسان خداجو و خداپرست میخواهد از طریق پیوند با کمال مطلق، بر کمال خود بیفزاید.
معنی راستین «اومانیسم و حفظ اصالت انسان» نیز سوق دادن او به ارزشهای اخلاقی و سجایای انسانی است که به ذات او برمیگردد و در ذات والای او جای میگیرد.
مارکسیسم، از آثار سازنده خدا گرائی آنچنان غافل است که خداپرست را فاقد شخصیت تلقی میکند و خویشتنگرائی و نفسپرستی را مایه تجلی شخصیت میداند.
او خدا را بسان یک حاکم ستمگر و خودکامه تصور کرده است که از کرنش بندگان و خرد کردن شخصیت آنان لذت میبرد و با سلب شخصیت از آنها، مقام خود را بالا میبرد. در صورتی که پرستش خدا جز طلب کمال و سیر در جهت قرب به خدا، جز یک نوع حقشناسی و قدردانی از نعمتهای او و جز اظهار لیاقت و شایستگی برای بهرهمندی از نعمتهای بیشتر، چیزی نیست.
خدا پرستی، دارای آثار ارزنده و کمال آفرینی است که هیچ فرد خردمندی در آن شک و تردید ندارد.
خداشناسی، مایه تکامل علوم و دانشها، کنترل کننده غرائز مرزنشناس انسانی، پرورش دهنده فضائل اخلاقی و سجایای انسانی، و مایه آرامش روح و روان در سختیها و دشواریها است. محققان الهی در کتابهای مربوط به عقائد و مذاهب، پیرامون آثار سازنده آن سخن گفتهاند، که نیازی به تکرار آنها نیست. و در اینجا به همین مختصر اکتفا میشود.
۲- ریشه مذهب در نهانگاه روح
از نظر متفکران، مذهب، ریشه عمیقی در روح و روان انسان دارد، و توجه به خدا و ماوراءطبیعت، تجلّی احساس درونی است که آفرینش انسان با آن سرشته گردیده است. بشر در تاریخ زندگی خود، عادات و رسومی را پدید آورده و سپس آنها را به دست فراموشی سپرده است، ولی هرگز مذهب را از قاموس زندگی حذف ننموده و با آن وداع نکرده است. خاصیت تحولپذیری انسان، بر نظر او درباره مذهب اثری نگذارده است. همه اینها نشان میدهد که مذهب ریشه عمیقی در نهاد انسان دارد.
روانشناسی امروز، حس مذهبی را یکی از چهار حسی میداند که متن روان انسان را تشکیل میدهند. این چهار حس، عباتند از:
۱- حس علم جوئی و کنجکاوی ۲- حس اخلاق و نیکوکاری ۳- حس هنرجوئی و زیبا خواهی ۴- حس خداجوئی و مذهبی. آنان درباره هر چهار حس و چگونگی آمیزش آنها با روان انسان، سخنان ارزندهای دارند.
از این رو، برخلاف نظریه مارکس، خداجوئی یک نوع بازگشت به خویشتن، و الحاد و انکار خدا یک نوع از خود بیگانگی است. این حقیقت در آیه زیر به روشنی بازگو شده است که میفرماید:
«ولا تکُونُوا کالّذینَ نَسُواللهَ فانساهُم اَنفُسَهم» حشر/۱۹
[مانند آن گروه نباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند آنان را به «خود فراموشی» دچار ساخت].
این آیه، به روشنی «خدا فراموشی» را مایه «خود فراموشی» میداند. و نکته آن، همان است که یادآور شدیم.
امیر المؤمنین (ع) در یکی از سخنان کوتاه خود میفرماید:
«من نسی الله انساه نفسه و اعمی قلبه» (فهرست غررالحکم/۳۸۱)
[هر کس خدا را فراموش کند، او را به خود فراموشی و کوردلی، دچار میسازد].
۳- موقعیت معلول نسبت به علت
اصولاً از نظر فلسفه، وجود معلول، جز یک وجود وابسته به علت و قائم به او چیزی نیست. معلول، لطفترین و دقیقترین وابستگی را به مقام علت داراست. بنابراین واقعیت «جهان امکانی» -اعم از انسان و غیره- جز یک نوع تعلق و وابستگی به آفریدگار چیزی نیست. اعتراف به وجود خدای یگانه، و توجه به منبع کمال،یک نوع اعتراف به واقعیتی است که براهین فلسفی از آن پرده برداشته است، و الحاد و انکار خدا و یا بی توجهی به آن، یک نوع پردهپوشی بر سیمای حقیقت به شمار میرود.
اگر واقعاً معلول و مخلوق، مقامی و حقیقتی جز تعلق و وابستگی ندارد، آیا اعتراف به چنین تعلق، حقیقتگرائی است یا انکار آن؟ و اگر انسان، مخلوق ذات بالاتر و برتر است، توجه به چنین وابستگی که عین واقعیت وجود او است، از خود بیگانگی است، یا عین خود گرائی؟
سخن درباره مالکیت انسان که از نظر مارکس مایه از خود بیگانگی است، بحث مفصلی میطلبد ولی اجمال سخن درباره آن چنین است که:
حقیقت مالکیت در اسلام، تعلق مال به انسان است نه تعلق انسان به مال. به تعبیر دیگر، مال از نظر اسلام برای انسان وسیله زندگی است، نه هدف. مالکیت در صورتی مایه از خود بیگانگی است که دنیا هدف و کعبه آمال باشد، نه وسیله زندگی.
امیر مؤمنان علی(ع) در این مورد تعبیری بس لطیف دارد، آنجا که میفرماید:
«وَ منْ ابْصربها بصّرته و مَنْ اَبصَر الیها اَعْمَتهُ» (نهجالبلاغه، خطبه ۷۹)
[هر کس به جهان، به دیده معبر و گذرگاه و وسیله و ابزار کار بنگرد، مایه روشنی دل او میگردد. و هر کس به آن از زاویه هدف و آرمان نگاه کند، او را کوردل، و قلب او را بی بصیرت میسازد.]
از این جهت، در اسلام دنیا داری و تجمل پرستی مذموم، و مایه نابودی سعادت انسان بشمار میرود.

مطالب مرتبط

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.