خدایی که غنی و بی نیاز , نامحدود و نامتناهی است و به چیزی حتی آفریدن موجودی نیازی ندارد , چرا انسان را آفریده و چه نیازی به خلقت او داشت ؟

پاسخگویان
0 3

25 دقیقه

گـشـودن ایـن راز و پاسخ اساسی و روشن به این سوال در گرو بیان دو مطلب است که هر کدام نقش مهمی در حل سوال دارند :۱ – در درجه نخست باید توجه نمود که این سوال وقتی به صورت یک عقده لاینحل درمی آید که دایره هستی را به جهان ماده منحصر نموده و وجود هستی را در نـظـامـات مادی و پدیده های طبیعی محصور سازیم و مرگ را پایان زندگی بشر دانسته و عالمی به نام رستاخیز و سرایی به عنوان آخرت نپذیریم . در ایـن موقع این سوال به صورت اشکال بغرنجی جلوه می کند و انسان از خود سوال می کند : راز آفـرینش انسان چیست ؟چرا انسان به این جهان گام می نهد و پس از چند سال زندگی – آن هم غالبا توام بامرارت و تلخی , شکست و ناکامی – طومار عمر او پیچیده می گردد و پرونده زندگی اوبـسـتـه می شود از کجا آمد و برای چه آمد و هدف از غوغای زندگی چند روزه وفلسفه این زندگی موقت چیست و چرا آدمیزاد به این جهان گام می نهد و پس از صرف مقداری آب و غذا , نفسهای او به شماره می افتد و قلب او از ضربان باز می ایستد وزیر خروارها خاک می رود و می پوسد و بـه صـورت خـشت و گل درمی آید , تو گویی از اصل خبری نبود و آدمیزادی گام به این پهنه نـنـهـاده بـود بـه راستی مکتب ماتریالیسم در برابر این پرسش عاجز و ناتوان است , زیراجهان هستی را در ماده و پدیده های مادی محصور ساخته است و به خداوند و جهان دیگراعتقاد ندارد و در ایـن صـورت هـر چـه در چـهـار دیـواری جـهان ماده به گردش می پردازد وهر چه در قیافه پـدیـده های مادی خیره می شود تا در این محیط برای آفرینش آنهامخصوصا انسان هدفی جستجو کند , جز با حیرت و بهت و سرگردانی و احیانا سلب ونفی , با چیزی روبه رو نمی گردد . ولـی کسانی که زندگی مادی را برای انسان منزلی از منازل زندگی بشر می دانند و به دنبال این جـهان , به سرای دیگری معتقد و عقیده مندند که این جهان مقدمه جهان دیگر است و مرگ برای بـشر پایان نیست , بلکه روزنه ای است به جهان دیگر و پلی است برای نیل به ابدیت , در مکتب این افـراد پـاسـخ به این سوال سهل و آسان است و اگرهدف از آفرینش انسان را در سیمای او در این جـهـان نـتـوانستند بخوانند , حتما بایدهدف از خلقت او را در جهان دیگر و در زندگی ابدی او , جستجو بنمایند و بگویندکه هدف از خلقت انسان در این جهان , آماده کردن او برای یک زندگی ابدی وجاودانی است که خود هدف و مطلوب نهایی می باشد . ۲ – مـطـلـب دیـگـری کـه باید به آن توجه نمود و در حقیقت پایه دومی برای حل سوال محسوب می شود , این است :هر انسان عاقل و خردمندی که کاری را انجام می دهد , برای هدفی است که به آن نـیـازدارد چون انسان موجودی است سراپا نیاز و احتیاج , طبعا برای تکامل و رفع نیازمندیهای خـود دسـت بـه کار و فعالیت می زند , مثلا غذا می خورد , آب می آشامد ,لباس می پوشد , تحصیل می کند , برای این که گوشه ای از نیازمندیهای مادی و معنوی خود را برطرف سازد . حـتی کارهای خیر و نیکی که انجام می دهد , مثلا از درماندگان دستگیری می کند و درراه امور آمـوزش و پـرورش فـرزنـدان خود مبالغی خرج می کند , بیمارستان بزرگی می سازد , همگی به خاطر رفع نیازی است که از درون احساس می کند و انگیزه او دراجرای این برنامه های عام المنفعه , یـا نـیل به پاداشهای دنیوی و اخروی است که پیامبران آسمانی از آنها خبر داده اند و یا رفع درد و رنـجـی است که از مشاهده منظره وضع رقتبار مستمندان به او دست می دهد و برای رفع این الم روحـی و آرامش وجدان خود قسمتی از سرمایه خویش را در این راه به کار می اندازد و یا هدف کسب نام و افتخار است که آن را مایه تکامل خود می اندیشد . کوتاه سخن این که : معمولا انسان هر کاری را انجام می دهد به خاطر نفع خویش و یابه خاطر دفع زیـانـی است که در ترک این کار احساس می کند و در همه این کارها سود وتکامل خود را جستجو مـی کـنـد تـا آنجا که در کارهای بشر کمتر موردی را می توان یافت که فرد کاری را برای خود کار انجام دهد و در انجام آن , حتی به صورت ناخودآگاه تکامل جسمی و معنوی خود را در نظر نگیرد . الـبـتـه طـبیعی است از هر سو احتیاج و نیاز , انسان را فرا گرفته است و ناچار است برای حفظ و تکامل خویش , کارهای گوناگونی انجام دهد . (۱)اکـنـون که از انگیزه کارهای انسان آگاه شدیم و روشن گردید که اعمال او به منظورهدفی انجام می گیرد و نتیجه آن جز تکامل روحی و جسمی او چیز دیگری نیست , لازم است که هدف در کارهای خدا را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دهیم :درست است که ساحت پاک خداوند از کـارهای لغو و بیهوده دور و پیراسته است و او درتمام کارهای خود هدف دارد و هر موجودی را بـه خاطر هدفی آفریده است , ولی بایددید هدف در افعال خدا چیست و چه معنایی دارد ؟این که مـی گـویـیـم آفـریدگار جهان هر موجودی را برای هدفی آفریده است , نه به آن معنی است که درباره کارهای بشر تصور نمودیم بلکه چگونگی هدف در کارهای خدا باآنچه درباره انسان گفتیم , کاملا فرق دارد . با تفاوت روشنی که میان خداوند و بشر است و این که او غنی و بی نیاز و انسان سراپا نیاز و احتیاج اسـت , واضـح مـی شـود کـه هـدف در افعال خداوند معنی دیگری دارد و درست نقطه مقابل تفسیری است که برای افعال بشر گفته شد . از آنـجـا کـه بـشـر مـحـتـاج و نـیازمند است و حتی یک لحظه هم نیاز او از خارج از ذاتش قطع نـمـی گـردد بـناچار باید برای زندگی تلاش کند و پیوسته در رفع نیازمندیها وکمبودهای خود بکوشد و در تکامل معنوی و مادی خود فعالیت نماید . ولـی از آنجا که خداوند وجودی نامحدود و نامتناهی است , فقر و نیاز در ذات پاک او تصور ندارد , زیرا کمالی نیست که او دارا نباشد . در این صورت هدف در کارهای او باید رسانیدن نفع به دیگری باشد . به عبارت روشنتر : خداوند وجودی است از هر نظر بی پایان و کامل و هیچ گونه احتیاج و نیازی در ذات او راه نـدارد و از طـرفی می دانیم که کارهای او بر طبق مصالح و حکمت است و ساحت او از کـار لغو پیراسته می باشد , در این صورت نتیجه می گیریم : منظور او از آفرینش انسان , رفع نیاز از خـود نـبوده و نتیجه خلقت بطور مسلم به خود انسان باز می گردد ; هدف این است که او را به کـمـال شـایـسـته خود برساند بدون این که رسانیدن انسان به عالیترین درجات تکامل نتیجه ای برای ذات پاک او داشته باشد . تکامل در جهان طبیعت مطالعه اجمالی در جهان آفرینش , ما را از حقیقت روشنی آگاه می سازد و آن ایـن کـه : سـراسـر جـهـان مـهـد تـکـامل و پرورش موجودات است و تکامل هر موجودی به خاطرتکامل موجود بالاتری انجام می گیرد . مـثـلا اشعه گرم و حرارت آفتاب بر صفحه دریاها و اقیانوسها می تابد , قسمتی ازآبهای دریا را به صـورت بـخار به سمت بالا می فرستد , باد و طوفان بر سینه بخارمی کوبد و آن را به نقاط خشکی مـی رانـد , بـخـار دریـا پس از یک سلسله فعل وانفعالهای طبیعی به صورت قطرات زلال باران و دانـه هـای شفاف برف به روی زمین فرومی ریزد و به چهره بی جان زمین روح تازه ای می بخشد و زمین با جنبش آرام خود اسراردرونی خود را بیرون ریخته و دشت و صحرا به صورت مخملی سبز رنـگ درمـی آید , در هرگوشه ای گلی و سنبلی و در هر نقطه گیاه و درختی می روید , زمزمه جـویـبـار و غـرش آبـشـار , نـوای فرحبخش بلبلان , گلهای عطر آگین بیابان , رونق دیگری به زندگی می بخشد . مطالعه این فصل از کتاب هستی عالیترین درس خدا شناسی را به انسان می آموزد و درعین حال ما را به سنت حکیمانه الهی رهبری می نماید و با دیدگان خود می بینیم که هر موجودی از جماد و نبات و حیوان , با برنامه مخصوصی به سوی کمال می شتابد وهمه موجودات جهان به شیوه خاصی بـه سـوی کـمـال حرکت می نمایند و هر روز و هر سال ازصورتهای ناقص تری به صورت کاملتری درمی آیند . یـک درخـت بـرومـنـد روز نـخـسـت سـلـولـی بـیـش نـبـوده , سـپس پس از طی مراحلی به صـورت عـظـیـمـتـرین درختان جهان درمی آید و یا آن جاندار بزرگ در آغاز به صورت سلول در رحـم مـادر قـرار داشـتـه و یـا در میان تخمی سربسته محبوس بوده , بعدا در پرتو اراده حکیمانه خداوند جهان از نازلترین مرحله زندگی به آخرین مرحله کمال شایسته خودرسیده است . تـو گـویی این جهان عالیترین مهد برای پرورش استعدادهای نهفته درگیاه و جاندار است تا هر موجودی به کمال شایسته خود برسد . انـسـان نـیـز کـه جزئی از جهان آفرینش است و یکی از میوه های پر ارزش جهان هستی می باشد , مـشـمـول هـمین قانون بوده و از نظر هدف و راز خلقت با نباتات و جانداران یکی است و هدف از آفـریـنـش او جـز این نیست که به کمال شایسته و لایق خود برسد واستعدادهای نهفته او شکفته گردد ; او با اراده و اختیار خویش راه کمال خود راپیش می گیرد . بلکه می توان گفت جهان و یا بسیاری از موجودات آن به خاطر انسان آفریده شده تاوی برای رفع نیازمندیهای خود از آنها بهره مند گردد و به کمال شایسته خود برسد . بـنـابـر ایـن خدا انسان را نیافرید که نیازی را از خود برطرف سازد , کمبود و نقصی را از خود دور نـمـایـد , بـلکه انسان را آفرید تا به سوی کمال شایسته خود رهسپارگردد و با آزادی راه تکامل و سعادت خود را بپوید . روشنتر بگوییم : انسان را آفریده است تا او را به عالیترین درجه ای از کمال برساند و موجودی پست و نـاچـیـز ( سـلول انسانی ) در مسیر تکامل خود به جایی برسدکه دانا , توانا , قدرتمند , با اراده , مـتـفـکر و عاقل گردد و با این کمالات محدود خود نمایشگر کمالات نامحدود و بی پایان خداوند شود . او انـسـان را آفـرید و استعدادهای شایسته ای در نهاد او به ودیعت گذارد ; پیامبران و آموزگاران آسمانی را به تربیت او گمارد تا در سایه بندگی خدا و پیروی ازفرمانهای سعادتبخش او به تکامل همه جانبه خود نایل آید و آماده زندگی کاملتردر جهانی وسیعتر گردد . در قـرآن مـجـید و احادیث اسلامی بطور اجمال به آنچه در بالا گفته شد اشاره شده است ; قرآن مـجـیـد هـدف نـهایی از آفرینش انسان را همان زندگی و سعادت جاویدان اودر جهانی وسیعتر می داند و می فرماید : افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینالا ترجعون آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریده ایم و به سوی ما بازنمی گردید (۲)مقصود این است که هدف از آفرینش انسان را نمی توان در چهارچوبه زندگی مادی پیدانمود , بلکه آن را در جهان دیگر جستجو کنیم و بدانیم کـه وی بـا مرگ خود باز به سیر تکامل خود ادامه داده و به سوی یک کمال مطلق ( خدا ) رهسپار می باشد . و اگـر در آیـه مـا خلقت الجن و الانس الا لیعبدون من جن و انس را نیافریدم جزبرای این که عـبـادتـم کـنند ( و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند ) (۳) هدف از آفرینش انسان را عبادت و بندگی خدا معرفی می کند , نه به این معنی است که خدا نیازی به اطاعت بندگان دارد , بـلـکـه مـقـصود این است که بشر از طریق بندگی و پیروی از دستورهای خدا و شناسایی او , به کـمـال خود که زاییده پیروی ازفرمانهای اوست , برسد , و از این مجرا به سعادت ابدی و جاودانی که معلول اطاعت از دستورهای الهی است , نایل آید ; و داشتن یک زندگی جاودانی توام باسعادت و خـوشـبـختی , هدف نهایی است که نباید پس از آن منتظر هدف دیگری باشیم ونباید دو مرتبه سـوال خـود را تکرار کنیم و بگوییم پس از نیل به این کمال نهایی دیگر چه می شود و هدف از این تکامل چیست ؟ممکن است گفته شود که چرا خداوند همه این کمالات را یکجا به انسان نداده و چرااو را نیازمند آفریده تا در پرتو فعالیتهای خویش به کمال مطلوب خود برسد ؟پاسخ این پرسش روشن است ; یک شیوه اخلاقی در صورتی پسندیده و قابل ستایش است وکمال محسوب می شود کـه انـسـان بـا کمال آزادی و اختیار و اراده خود آن را کسب کند وبه دست آورد و اگر کمالی به صـورت اجـبـار و نـاخواسته در درون انسانی پدید آید ,هرگز یک فضیلت اخلاقی و ملاک برتری شـمرده نمی شود , مثلا دستگیری از مستمندان وساختن یک بیمارستان در صورتی نشانه تکامل روحـی اسـت کـه انـسان از روی آزادی واختیار دست ب

مطالب مرتبط

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.