شناخت عقلی با شناخت حسی چه رابطه ای دارد؟

0 439

گاهی انسان در پرتو یک شناخت حسی، به یک شناخت عقلی دست مییابد، و تصور فرد، مایه تصور مفهوم کلی میگردد، و این دو نوع تصور، از نظر ذات و ماهیت با هم تباینی ندارند، چیزی که هست، معلوم انسان در شناخت دوّم، تعالی و برتری پیدا کرده و توسعه و تعمیم مییابد. برای نمونه به دو نوع مثال که یکی مربوط به تصور و دیگری مربوط به تصدیق است توجه فرمایید.

انسان در چشم انداز خود افرادی را از یک نوع مانند انسان میبیند، در هر نوع با افراد خاصی روبرو میگردد که برای خود ویژگیهای معیّنی دارند، همین افراد از انسانها در ذهن، تبدیل به شناخت دیگری به نام «مطلق انسان» میشوند، در این شناخت افراد مشخص، ویژگیهای خود را از دست میدهند، و به یک شناخت نامحدود و بینهایت تبدیل مییابند، به گونهای که مفهوم کلی انسان برای افراد بینهایت، قابل تطبیق میباشد. ما نام این شناخت را به پیروی ازصدرالمتألهین، شناخت متعالی و برتر و تصعید یافته شناخت نخست مینامیم.

گاهی شناخت حسی ما، یک مفهوم بسیط و پیراسته از هر نوع حکم و تصدیق است، سپس همان مفهوم به یک شناخت نامحدود تصوری تبدیل میشود، چنانکه شناخت ما از افراد انسان به یک شناخت تصوری کلی تبدیل گردید. گاهی هم شناخت محدود ما به شکل تصدیق و همراه با حکم است، آنگاه همین شناخت محدود به شناخت نامحدود تبدیل میشود و صورت تصدیق و کشف قانون پیدا میکند. مثلاً چند قطعه آهن را در شرایط مختلف در گرمای خاصی آزمایش میکنیم و آزمایشهای خود را آنچنان تکرار میکنیم که سرانجام مطمئن میشویم که انبساط، مربوط به ذات آهن است نه شرایط آن، از این شناخت محدود به یک شناخت نامحدود پی برده و میگوییم همه آهنها در تمام نقاط جهان در گرمای خاصی انبساط پیدا میکنند. آنجا که شناخت سطحی به صورت مفهوم کلی تبدیل میگردد به آن شناخت «عمقی تصوری» و آنجا که شناخت حسی به صورت حکم و قانون در میآید به آن شناخت «عمقی تصدیقی» میگویند.

در شناخت حسی اعم از تصوری یا تصدیقی، کوچکترین معمایی وجود ندارد، شناخت جزئی انسان، معلول رابطه ذهن با خارج است، زیرا انسان دیدگان خود را باز میکند میبیند که این سالن مستطیل است یا آن کتاب به صورت رقعی و یا جیبی است، تنها علت شناخت آن، همان ارتباط دستگاه ادراکی انسان با خارج میباشد.
ولی در شناخت تعقلی و فکری، خواه به صورت تصور و یا تصدیق معمای بزرگی وجود دارد واشکال مهم این شناخت، کشف رابطه میان این دو شناخت است.

کسانی که درباره شناخت رساله و کتاب نوشته اند به حقیقت این معما توجه نکرده اند و اگر هم کرده اند در پاسخ آن عاجز و ناتوان مانده اند، معما در شناخت عقلی این است که همه قبول دارند که وجود شناخت عقلی و تفکری، معلول رابطه ذهن با عین نیست بلکه رابطه عقل با حس میباشد، در این صورت چگونه یک شناخت جزئی به شناخت کلی و عمومی تبدیل میگردد، چه عملیاتی سبب میشود که شناخت محدود، به شناخت نامحدود تبدیل گردد. عمل ذهن در این مورد (تبدیل شناخت محدود به نامحدود) شبیه عمل عکاسی است که از گروه معینی عکس بردارد، آنگاه که میخواهد فیلم را در تاریک خانه ظاهر کند گروه دیگری را در آن فیلم داخل کند و مدعی شود که فیلم ظاهر شده، همان گروه پیشین است که با دوربین خود، از آنها عکس گرفته است تو گویی عمل ذهن، در این مورد بسان عمل همان عکاسی است، زیرا ذهن پس از شناخت حسی که مربوط به عدّه معینی است، عملیاتی انجام میدهد که شناخت مربوط به گروه محدود را به صورت شناخت نامحدود در میآورد، به گونه ای که میان افراد نادیده، با افراد دیده شده، از نظر اعتبار و ارزش کمترین فرقی وجود ندارد و مفهوم انسان بر انسانهای دیده شده و یا دیده نشده از آسیائی و استرالیائی یکسان صدق میکند، هم چنانکه قانون انبساط آهن بر آهنهای فعلی و آهنهای موجود در گذشته و نابود شده، و آهنهائی که در آینده وجود پیدا میکنند یکسان صدق مینماید، ولی عمل عکاس، یک کار تقلبی و ادعای او کاملاً بی اعتبار خوانده میشود. در حالی که عمل ذهن یک عمل صددرصد صحیح و قابل ارزش میباشد.

فلاسفه اسلامی مانند: بوعلی و خواجه و از فلاسفه غرب مانند: کانت وهگل به این اشکال عمیقاً توجه نموده و در حلّ آن کوشیده اند هر چند کانت وهگل به حل اشکال موفق نشده اند، امّا این راه پرپیچ و خم را رفته و قله هایی را فتح کرده و سرانجام شکست خورده اند، ولی تلاشهای آنان هر چند با شکست و اشتباه همراه بوده است، در خور ستایش و تقدیر است و این نوع تلاشهای توأم با شکست، سرانجام با تلاشهای دیگران به نتیجه میرسد.

 

یقینی

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.