جریان اسلام آوردن ابوسفیان و مردم مکه در جریان فتح مکه چیست؟

0 5

هنگامی که سپاه اسلام که جهت فتح مکه عازم این شهر بودند به نزدیکی مکه رسیدند و در بیرون شهر در بیابانهای اطراف در جائی که «مرّ الظهران» نامیده می​شد و چند کیلومتر بیشتر با مکه فاصله نداشت اردو زدند، و شبانه آتشهای زیادی برای آماده کردن غذا (و شاید برای اثبات حضور گسترده خود) در آن مکان افروختند جمعی از اهل مکه این منظره را دیده در حیرت فرو رفتند.

هنوز اخبار حرکت پیغمبر اکرم(ص) و لشکر اسلام بر قریش پنهان بود، در آن شب ابوسفیان سرکرده مکیان و بعضی دیگر از سران شرک برای پی​گیری اخبار از مکه بیرون آمدند در این هنگام عباس عموی پیغمبر(ص) فکر کرد که اگر رسول الله(ص) به طور قهرآمیز وارد مکه شود کسی از قریش زنده نمی‎ماند، از پیامبر اجازه گرفت و بر مرکب آن حضرت سوار شد و گفت می​روم شاید کسی را ببینم به او بگویم اهل مکه را از ماجرا باخبر کند تا بیایند و امان بگیرند.

عباس حرکت کرد و نزدیکتر آمد اتفاقاً در این هنگام صدای «ابوسفیان» را شنید که به یکی از دوستانش بنام «بدیل» می​گوید من هرگز آتشی افزونتر از این ندیدم! «بدیل» گفت فکر می​کنم این آتشها مربوط به قبیله «خزاعه» باشد، ابوسفیان گفت قبیله خزاعه از این خوارترند که اینهمه آتش برافروزند!

در اینجا «عباس» ابوسفیان را صدا زد، ابوسفیان عباس را شناخت گفت راستی چه خبر؟

عباس پاسخ داد این رسول الله(ص) است که با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمده​اند! ابوسفیان سخت دستپاچه شد و گفت به من چه دستور می​دهی.

«عباس» گفت همراه من بیا و از رسول الله(ص) امان بگیر، زیرا در غیر این صورت کشته خواهی شد!

و به این ترتیب «عباس» «ابوسفیان» را همراه خود سوار بر مرکب رسول الله(ص) کرد و با سرعت به سوی پیامبر(ص) برگشت، از کنار هر گروهی و آتشی از آتشها می​گذشت می​گفتند این عموی پیغمبر(ص) است که بر مرکب او سوار شده، شخص بیگانه​ای نیست، تا بجائی رسید که عمر بن خطاب بود، هنگامی که چشم عمر به ابوسفیان افتاد، گفت شکر خدا را که مرا بر تو (ابوسفیان) مسلط کرد در حالی که هیچ امانی نداری! فوراً خدمت پیغمبر(ص) آمده و اجازه خواست تا گردن ابوسفیان را بزند.

ولی عباس فرا رسید عرض کرد ای رسول خدا! من به او پناه دادم.

پیغمبر اکرم(ص) فرمود من نیز فعلاً به او امان می​دهم تا فردا که او را نزد من​آوری. فردا که عباس او را به خدمت پیغمبر خدا(ص) آورد رسول الله(ص) به او فرمود وای بر تو ای ابوسفیان! آیا وقت آن نرسیده است که ایمان به خدای یگانه بیاوری؟

عرض کرد آری، پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا! من شهادت می​دهم که خداوند یگانه است و همتائی ندارد، اگر کاری از بتها ساخته بود من به این روز نمی​افتادم!

فرمود آیا موقع آن نرسیده است که بدانی من رسول خدایم؟!

عرض کرد پدر و مادرم فدایت باد هنوز شک و شبهه​ای در دل من وجود دارد، ولی سرانجام ابوسفیان و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند.

پیغمبر اکرم(ص) به عباس فرمود ابو سفیان را در تنگه​ای که گذرگاه مکه است ببر تا لشگریان الهی از آنجا بگذرند و او آنها را ببیند.
عباس عرض کرد ابوسفیان مرد جاه​طلبی است، امتیازی برای او قائل شوید، پیغمبر(ص) فرمود هر کس داخل خانه ابوسفیان شود در امان است، و هر کس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است و هر کس در خانه خود بماند و در را به روی خود ببندد او نیز در امان است.
به هر حال هنگامی که ابوسفیان این لشکر عظیم را دید یقین پیدا کرد که هیچ راهی برای مقابله باقی نمانده است، رو به عباس کرد و گفت سلطنت فرزند برادرت بسیار عظیم شده! عباس گفت وای بر تو، سلطنت نیست، نبوت است.
سپس عباس به او گفت با سرعت به سراغ مردم مکه برو و آنها را از مقابله با لشکر اسلام برحذر دار!
ابوسفیان وارد مسجد الحرام شد و فریاد زد ای جمعیت قریش! محمد با جمعیتی به سراغ شما آمده که هیچ قدرت مقابله با آن را ندارید، سپس افزود هر کس وارد خانه من شود در امان است، هر کس در مسجد الحرام برود نیز در امان است، و هر کس در خانه را به روی خود ببندد در امان خواهد بود.
سپس فریاد زد ای جمعیت قریش! اسلام بیاورید تا سالم بمانید، همسرش «هند» ریش او را گرفت و فریاد زد این پیرمرد احمق را بکشید! ابوسفیان گفت رها کن، به خدا اگر اسلام نیاوری تو هم کشته خواهی شد، برو داخل خانه باش.

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.