پس از پایان جنگ احد و بازگشت کفار به مکه، چه شد که آنها دوباره عزم مدینه کردند و بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟

0 3

پس از پایان جنگ احد لشکر پیروز مشرکان به سرعت بسوی مکه بازگشت. ولی در اثناء راه این فکر برای آنها پیدا شد که چرا پیروزی خود را ناقص گذاردند؟ چه بهتر که به مدینه بازگردند و شهر را غارت کنند، و مسلمانان را در هم بکوبند، و اگر محمد(ص) هم زنده باشد بقتل برسانند، و برای همیشه فکر آنها از ناحیه اسلام و مسلمین راحت شود، به همین جهت فرمان بازگشت صادر شد و در حقیقت این خطرناکترین مرحله جنگ احد بود، زیرا مسلمانان بقدر کافی کشته و زخمی داده بودند، و طبعاً هیچگونه آمادگی در آن حال برای تجدید جنگ در آنها نبود، و بعکس دشمن با روحیه نیرومندی میتوانست این بار جنگ را از سرگیرد و نتیجه نهائی آنرا پیش​بینی کند.

این خبر به پیامبر(ص) رسید فوراً دستور داد که لشکر احد خود را برای شرکت در جنگ دیگری آماده کنند مخصوصاً فرمان داد که مجروحان جنگ احد به صفوف لشکر بپیوندند (در میان آنها علی(ع) که بیش از شصت زخم بر تن داشت آماده پیکار با دشمن شد)، یکی از یاران پیامبر(ص) میگوید من از جمله مجروحان بودم، ولی زخمهای برادرم از من سخت​تر و شدیدتر بود، تصمیم گرفتیم هر طور که هست خود را به پیامبر(ص) برسانیم، چون حال من از براردم کمی بهتر بود هر کجا برادرم باز میماند او را بدوش می​کشیدم و با زحمت، خود را بلشکر رسانیدیم و به این ترتیب پیامبر(ص) و ارتش اسلام در محلی بنام «حمراء الاسد» که از آنجا تا مدینه هشت میل فاصله بود رسیدند و اردو زدند.

این خبر به لشکر قریش رسید و مخصوصاً از این مقاومت عجیب و شرکت مجروحان در میدان نبرد وحشت کردند و شاید فکر می​کردند ارتش تازه نفسی نیز از مدینه به آنها پیوسته.

در این موقع جریانی پیش آمد که روحیه آنها را ضعیف​تر ساخت و مقاومت آنها را در هم​کوبید، و آن این که یکی از مشرکان بنام «معبد الخزاعی» از مدینه بسوی مکه میرفت و مشاهده وضع پیامبر(ص) و یارانش او را بسختی تکان داد، عواطف انسانی او تحریک شد و به پیامبر(ص) گفت مشاهده وضع شما برای ما بسیار ناگوار است، اگر استراحت می​کردید برای ما بهتر بود. این سخن را گفت و از آنجا گذشت و در سرزمین «روحاء» به لشکر ابوسفیان رسید، ابوسفیان از او درباره پیامبر اسلام(ص) سؤال کرد، او در جواب گفت محمّد را دیدم با لشکری انبوه که تاکنون همانند آنرا ندیده بودم، در تعقیب شما هستند و بسرعت پیش می​آیند!.

ابوسفیان با نگرانی و اضطراب گفت چه می​گوئی؟ ما آنها را کشتیم و مجروح ساختیم و پراکنده نمودیم، معبدالخزاعی گفت من نمیدانم شما چه کردید؟ همین میدانم که لشکری عظیم و انبوه، هم اکنون در تعقیب شما است!.

ابوسفیان و یاران او تصمیم قطعی گرفتند که بسرعت، عقب​نشینی کرده و بمکه باز گردند و برای اینکه مسلمانان آنها را تعقیب نکنند، و آنها فرصت کافی برای عقب​نشینی داشته باشند از جمعی از قبیله عبدالقیس که از آنجا میگذشتند و قصد رفتن به مدینه برای خرید گندم داشتند خواهش کردند که به پیامبر اسلام(ص) و مسلمانان این خبر را برسانند که ابوسفیان و بت​پرستان قریش با لشکر انبوهی بسرعت بسوی مدینه میآیند تا بقیه یاران پیامبر(ص) را از پای درآورند.

هنگامی که این خبر، به پیامبر و مسلمانان رسید، گفتند خدا ما را کافی است و او بهترین مدافع ما است» اما هر چه انتظار کشیدند خبری از لشکر دشمن نشد، لذا پس از سه روز توفق، بمدینه بازگشتند. آل عمران /۱۷۲ تا ۱۷۴٫

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.