داستان اصحاب فیل چیست؟

0 5

«ذونواس» پادشاه یمن، مسیحیان نجران را که در نزدیکی آن سرزمین می​زیستند تحت شکنجه شدید قرار داد، تا از آئین مسیحیت بازگردند، (قرآن این ماجرا را به عنوان اصحاب الاخدود در سوره «بروج» آورده است.)

بعد از این جنایت بزرگ مردی بنام «دوس» از میان آنها جان سالم به در برد، و خود را به «قیصر روم» که بر آئین مسیح بود رسانید، و ماجرا را برای او شرح داد.

از آنجا که فاصله میان «روم» و «یمن» زیاد بود «قیصر» نامه​ای به «نجاشی» سلطان «حبشه» نوشت تا انتقام نصاری نجران را از «ذونواس» بگیرد، و نامه را با همان شخص برای «نجاشی» فرستاد.

«نجاشی» سپاهی عظیم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهی شخصی به نام «اریاط» روانه یمن کرد «ابرهه» نیز یکی از فرماندهان این سپاه بود.

«ذونواس» شکست خورد، و «اریاط» حکمران یمن شد، بعد از مدتی، ابرهه بر ضد او قیام کرد و او را از بین برد و بر جای او نشست.

خبر این ماجرا به نجاشی رسید، او تصمیم گرفت «ابرهه» را سرکوب کند، ابرهه برای نجات خود موهای سر را تراشید، و با مقداری از خاک یمن به نشانه تسلیم کامل نزد نجاشی فرستاد و اعلام وفاداری کرد.

نجاشی چون چنین دید او را بخشید و در پست خود ابقا نمود.

در این هنگام «ابرهه» برای اثبات خوش خدمتی، کلیسای بسیار زیبا و مهمی بنا کرد که مانند آن در آن زمان در کره زمین وجود نداشت، و به دنبال آن تصمیم گرفت مردم جزیره عربستان را به جای «کعبه» به سوی آن فرا خواند، و تصمیم گرفت آنجا را کانون حج عرب سازد، و مرکزیت مهم مکه را به آنجا منتقل کند.

برای همین منظور مبلغان بسیاری به اطراف، و در میان قبائل عرب و سرزمین حجاز فرستاد، اعراب که سخت به «مکه» و «کعبه» علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ «ابراهیم» خلیل می​دانستند احساس خطر کردند.

طبق بعضی از روایات گروهی آمدند و مخفیانه «کلیسا» را آتش زدند، و طبق نقل دیگری بعضی آن را مخفیانه آلوده و ملوث ساختند، و به این ترتیب در برابر این دعوت بزرگ عکس​العمل شدید نشان دادند و معبد «ابرهه» را بی​اعتبار کردند.

«ابرهه» سخت خشمگین شد، و تصمیم گرفت خانه «کعبه» را به کلی ویران سازد، تا هم انتقام گرفته باشد، و هم عرب را متوجه معبد جدید کند، با لشگر عظیمی که بعضی از سوارانش از «فیل» استفاده می​کردند عازم مکه شد.

هنگامی که نزدیک مکه رسید کسانی را فرستاد تا شتران و اموال اهل مکه را به غارت آوردند، و در این میان دویست شتر از «عبدالمطلب» غارت شد.

«ابرهه» کسی را به داخل مکه فرستاد و به او گفت بزرگ مکه را پیدا کند، و به او بگوید «ابرهه» پادشاه «یمن» می​گوید من برای جنگ نیامده​ام، تنها برای این آمده​ام که این خانه کعبه را ویران کنم، اگر شما دست به جنگ نبرید نیازی به ریختن خون شما ندارم!

فرستاده «ابرهه» وارد مکه شد و از رئیس و شریف «مکه» جستجو کرد، همه «عبدالمطلب» را به او نشان دادند، ماجرا را نزد «عبدالمطلب» بازگو کرد «عبدالمطلب» نیز گفت ما توانائی جنگ با شما را نداریم، و اما خانه کعبه را خداوند خودش حفظ می​کند.

فرستاده ابرهه به عبدالمطلب گفت، باید با من نزد او بیائی، هنگامی که عبدالمطلب وارد بر ابرهه شد، او سخت تحت تأثیر قامت بلند و قیافه جذاب و ابهت فوق​العاده عبدالمطلب قرار گرفت، تا آنجا که که «ابرهه» برای احترام او از جا برخاست و روی زمین نشست و عبدالمطلب را کنار دست خود جای داد، زیرا نمی‎خواست او را روی تخت در کنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چیست؟

مترجم گفت حاجتم این است که دویست شتر را از من به غارت برده​اند دستور دهید اموالم را بازگردانند.

ابرهه سخت از این تقاضا در عجب شد، و به مترجمش گفت به او بگو هنگامی که تو را دیدم عظمتی از تو در دلم جای گرفت، اما این سخن را که گفتی در نظرم کوچک شدی تو درباره دویست شترت سخن می​گوئی، اما درباره «کعبه» که دین تو و اجداد تو است و من برای ویرانیش آمده​ام مطلقاً سخنی نمی​گوئی؟!

«عبدالمطلب» گفت «من صاحب شترانم، و این خانه صاحبی دارد که از آن دفاع می​کند» (این سخن، ابرهه را تکان داد و در فکر فرو رفت).

«عبدالمطلب» به مکه آمد، و به مردم اطلاع داد که به کوههای اطراف پناهنده شوند، و خودش با جمعی کنار خانه کعبه آمد تا دعا کند و یاری طلبد، دست در حلقه در خانه کعبه کرد و اشعار معروفش را خواند که ترجمه آن چنین آمده است

«خداوندا! هر کس از خانه خود دفاع می​کند تو خانه​ات را حفظ کن»!

«هرگز مباد روزی که صلیب آنها و قدرتشان بر نیروهای تو غلبه کنند».

«آنها تمام نیروهای بلاد خویش و فیل را با خود آورده​اند تا ساکنان حرم تو را اسیر کنند».

«خداوندا! هر کس از خانواده​ خویش دفاع می​کند تو نیز از ساکنان حرم أمنت دفاع کن».

«و امروز ساکنان این حرم را بر آل صلیب و عبادت کنندگانش یاری فرما».

سپس عبدالمطلب به یکی از دره​های اطراف مکه آمد و در آنجا با جمعی از قریش پناه گرفت، و به یکی از فرزندانش دستور داد بالای کوه ابوقبیس برود ببیند چه خبر می​شود.

فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت پدر! ابری سیاه از ناحیه دریا (دریای احمر) به چشم می​خورد که به سوی سرزمین ما می​آید، عبدالمطلب خرسند شد صدا زد «ای جمیعت قریش! به منزلهای خود بازگردید که نصرت الهی به سراغ شما آمد» این از یکسو.

از سوی دیگر ابرهه سوار بر فیل معروفش که «محمود» نام داشت با لشگر انبوهش برای درهم کوبیدن کعبه از کوههای اطراف سرازیر مکه شد، ولی هرچه بر فیل خود فشار می​آورد پیش نمی​رفت، اما هنگامی که سر او را به سوی یمن باز می​گرداندند به سرعت حرکت می​کرد، ابرهه از این ماجرا سخت متعجب شد و در حیرت فرو رفت.

در این هنگام پرندگانی از سوی دریا فرا رسیدند، همانند پرستوها و هر یک از آنها سه عدد سنگریزه با خود همراه داشت، یکی به منقار و دوتا در پنجه‎ها، تقریباً به اندازه نخود، این سنگریزه​ها را بر سر لشگریان ابرهه فرو ریختند، و به هر کدام از آنها اصابت می​کرد هلاک می​شد، و بعضی گفته​اند سنگریزه​ها به هر جای بدن آنها می​افتاد سوراخ می​کرد و از طرف مقابل خارج می​شد.

در این هنگام وحشت عجیبی بر تمام لشگر ابرهه سایه افکند، آنها که زنده مانده بودند پا به فرار گذاشتند، و راه یمن را سؤال می​کردند که بازگردند، ولی پیوسته در وسط جاده مانند برگ خزان به زمین می​ریختند.

خود «ابرهه» نیز مورد اصابت سنگی واقع شد و مجروح گشت، و او را به صنعا (پایتخت یمن) بازگرداندند و در آنچا چشم از دنیا پوشید.

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.