داستان رسولان انطاکیه در تفسیر مجمع البیان مرحوم طبرسی چگونه نقل شده است؟

0 5

مفسر عالیقدر «طبرسی» در «مجمع البیان» چنین می​گوید حضرت مسیح دو فرستاده از حواریین به شهر انطاکیه فرستاد، هنگامی که آنها به نزدیکی شهر رسیدند پیرمردی را دیدند که چند گوسفند را به چرا آورده بود او همان «حبیب» صاحب «یس» بود، آنها بر او سلام کردند پیرمرد جواب داد و پرسید شما کیستید؟ گفتند فرستادگان عیسی هستیم، آمده​ایم شما را از عبادت بتها به سوی عبادت خداوند رحمان دعوت کنیم.
پیرمرد پرسید آیا معجزه و نشانه​ای هم دارید؟
گفتند آری بیماران را شفا می​دهیم، و نابینای مادرزاد و مبتلا به «برص» را به اذن خداوند بهبودی می​بخشیم.
پیرمرد گفت من فرزند بیماری دارم که سالها در بستر افتاده.
گفتند با ما بیا تا به خانه تو برویم و از حالش خبر گیریم.
پیرمرد همراه آنها رفت و آنها دستی بر تن فرزند او کشیدند، به فرمان خدا سالم از جای برخاست!
این خبر در شهر پخش شد و به دنبال آن خداوند گروه کثیری از بیماران را به دست آنها شفا داد.
آنها پادشاهی بت​پرست داشتند، خبر به او رسید آنها را فراخواند و پرسید شما کیستید؟ گفتند فرستادگان عیسی هستیم، آمده​ایم تو را از عبادت موجوداتی که نه می​شنوند و نه می​بینند، به عبادت کسی که هم شنوا و هم بیناست دعوت کنیم.
پادشاه گفت آیا معبودی جز خدایان ما وجود دارد؟
گفتند آری همان کسی که تو و معبودهایت را آفرید؟
پادشاه گفت برخیزید! تا من درباره شما اندیشه کنم (و این تهدیدی نسبت به آنها بود) سپس مردم، آن دو را در بازار گرفتند و زدند.
ولی در روایت دیگری چنین آمده که دو فرستاده عیسی(ع) دستشان به پادشاه نرسید و مدتی در آن شهر ماندند، روزی پادشاه از قصر خود بیرون آمده بود، آنها صدا را به تکبیر بلند کرده و نام «الله» را به عظمت یاد کردند، پادشاه در غضب شد و دستور حبس آنها را صادر کرد، و هرکدام را یکصد تازیانه زد.
هنگامی که این دو فرستاده مسیح تکذیب شدند و مضروب گشتند حضرت مسیح(ع) «شمعون الصفا» را که بزرگ حواریین بود به دنبال آنها فرستاد.
«شمعون» به صورت ناشناخته وارد شهر شد، و طرح دوستی با اطرافیان شاه ریخت، آنها از دوستی او لذت بردند، و خبر را به پادشاه رسانیدند، او نیز از وی دعوت کرد و از همنشینان خود قرار داد و احترام نمود.
«شمعون» روزی گفت ای پادشاه! شنیده​ام دو نفر در حبس تو زندانی شده​اند، و هنگامی که تو را به غیر آئینت خوانده​اند آنها را زده​ای؟ آیا هیچ به سخنان آنها گوش فرا داده​ای؟!
شاه گفت خشم من مانع از این کار شد.
«شمعون» گفت اگر پادشاه صلاح بداند آنها را فراخواند، تا ببینیم چه چیز در چنته دارند؟
پادشاه آنها را فراخواند. «شمعون» (گوئی هیچ آنها را نمی​شناسد) به آنها گفت چه کسی شما را به اینجا فرستاده است؟!
گفتند خدائی که همه چیز را آفریده، و هیچ شریکی برای او نیست.
گفت نشانه و معجزه شما چیست؟
گفتند هر چه تو بخواهی!
شاه دستور داد غلام نابینائی را آوردند و آنها به فرمان خدا او را شفا دادند، پادشاه در تعجب فرو رفت، در اینجا شمعون به سخن درآمد و به شاه گفت آیا اگر چنین درخواستی از خدایانت می​کردی آنها نیز قادر بر چنین کاری بودند؟
شاه گفت از تو چه پنهان که خدایانی که ما می​پرستیم نه ضرری دارند، و نه سود و خاصیتی!
سپس پادشاه به آن دو گفت اگر خدای شما بتواند مرده​ای را زنده کند ما به او و به شما ایمان می​آوریم.
گفتند خدای ما قادر بر همه چیز هست.
شاه گفت در اینجا مرده​ای است که هفت روز از مرگ او می​گذرد هنوز او را دفن نکرده​ایم، و در انتظار این هستیم که پدرش از سفر بیاید.
مرده را آوردند و آن دو آشکارا دعا می​کردند، و شمعون مخفیانه، ناگهان مرده تکانی خورد و از جا برخاست و گفت من هفت روز است که مرده​ام و آتش دوزخ را با چشم خود دیده​ام، و من به شما هشدار می​دهم همگی به خدای یگانه ایمان بیاورید.
پادشاه تعجب کرد، هنگامی که شمعون یقین پیدا کرد که سخنانش در او مؤثر افتاده، او را به خدای یگانه دعوت کرد و او ایمان آورد، و اهل کشورش نیز به او پیوستند هر چند گروهی به کفر خود باقی ماندند».
نظیر این روایات از امام باقر و امام صادق(ع) نیز نقل شده است هرچند در میان آنها تفاوتهائی وجود دارد.
ولی با توجه به ظاهر قرآن، ایمان آوردن اهل آن شهر بسیار بعید به نظر می​رسد چرا که قرآن می​گوید آنها به وسیله صیحه آسمانی هلاک شدند.
ممکن است در این قسمت از روایت اشتباهی از ناحیه راوی صادر شده باشد.

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.