رسیدن حضرت موسی به مدین و آغاز ورودش به این شهر چگونه بود؟

0 10

این جوان پاکباز چندین روز در راه بود، راهی که هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنائی نداشت، حتی بگفته بعضی ناچار بود با پای برهنه این راه را طی کند، گفته​اند هشت روز در راه بود، آنقدر راه یافت که پاهایش آبله کرد.

برای رفع گرسنگی از گیاهان بیابان و برگ درختان استفاده می​نمود و در برابر اینهمه مشکلات و ناراحتیها تنها یک دلخوشی داشت و آن اینکه به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونی رهائی یافته است.

کم کم دور نمای «مدین» در افق نمایان شد، و موجی از آرامش بر قلب او نشست، نزدیک شهر رسید، اجتماع گروهی نظر او را به خود جلب کرد، به زودی فهمید اینها شبانهائی هستند که برای آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع کرده‎اند.

«هنگامی که موسی در کنار چاه آب مدین قرار گرفت گروهی از مردم را در آنجا دید که چارپایان خود را از آب چاه سیراب می​کنند. در کنار آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت می​کنند اما به چاه نزدیک نمی​شوند». قصص/۲۳٫

وضع این دختران با عفت که در گوشه​ای ایستاده و کسی به داد آنها نمی​رسد و یک مشت شبان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویشند، و نوبت به دیگری نمی​دهند، نظر موسی را جلب کرد، نزدیک آن دو آمد و «گفت کار شما چیست»؟! قصص/۲۳٫

چرا پیش نمی​روید و گوسفندان را سیراب نمی​کنید.

برای موسی این تبعیض و ظلم و ستم، این بی​عدالتی و عدم رعایت حق مظلومان که در پیشانی شهر مدین به چشم می​خورد قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود و به خاطر همین کار، به کاخ فرعون و نعمتهایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود، او نمی​توانست راه و رسم خود را ترک گوید و در برابر بی​عدالتیها سکوت کند.

دختران در پاسخ او «گفتند ما گوسفندان خود را سیراب نمی​کنیم تا چوپانان همگی حیوانات خود را آب دهند و خارج شوند» و ما از باقیمانده آب استفاده می​کنیم.

و برای اینکه این سؤال برای موسی بی​جواب نمایند که چرا پدر این دختران عفیف آنها را به دنبال این کار می​فرستد؟ افزودند «پدر ما پیرمرد کهنسالی است» پیرمردی شکسته و سالخورده. نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهند و نه برادری داریم که این مشکل را متحمل گردد، و برای اینکه سربار مردم نباشیم چاره​ای جز این نیست که این کار را ما انجام دهیم.

موسی از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد، چه بی​انصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویشند و کمترین حمایتی از مظلوم نمی​کنند؟!

جلو آمد دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند، دلوی که می​گویند چندین نفر می​بایست آن را از چاه بیرون بکشند، با قدرت بازوان نیرومندش یک تنه آنرا از چاه بیرون آورد. و «گوسفندان آن دو را سیراب کرد». قصص/۲۴٫

می​گویند هنگامی که نزدیک آمد و جمعیت را کنار زد به آنها گفت شما چه مردمی هستید که به غیر خودتان نمی​اندیشید؟ جمعیت کنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند «بسم الله» اگر می​توانی آب بکش، چرا که می​دانستند دلو به قدری سنگین است که تنها با نیروی ده نفر از چاه بیرون می​آید، آنها موسی را تنها گذاردند، ولی موسی با اینکه خسته و گرسته و ناراحت بود، نیروی ایمان به یاریش آمد و بر قدرت جسمیش افزود و با کشیدن یک دلو از چاه همه گوسفندان آن دو را سیراب کرد.

«سپس به سایه روی آورد و به درگاه خدا عرض کرد خدایا هر خیر و نیکی بر من فرستی من به آن نیازمندم». قصص/۲۴٫

آری او خسته و گرسنه بود. او در آن شهر غریب و تنها بود و پناهگاهی نداشت، یک قدم برای خدا برداشتن و یک دلو آب از چاه برای حمایت مظلوم ناشناخته​ای کشیدن، فصل تازه​ای در زندگی موسی می​گشاید، و یک دنیا برکات مادی و معنوی برای او به ارمغان می​آورد، گمشده​ای را که می​بایست سالیان دراز به دنبال آن برگردد در اختیارش می​گذارد.

و آغاز این برنامه زمانی بود که ملاحظه کرد «یکی از آن دو دختر که با نهایت حیا گام بر می​داشت و پیدا بود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها این جمله را گفت پدرم از تو دعوت می​کند تا پاداش و مزد آبی را که از چاه برای گوسفندان ما کشیدی بتو بدهد»! قصص/۲۵٫

برق امیدی در دل او جستن کرد، گویا احساس کرد واقعه مهمی در شرف تکوین است، و با مرد بزرگی روبرو خواهد شد، مرد حق​شناسی که حتی حاضر نیست زحمت انسانی، حتی به اندازه کشیدن یک دلو آب بدون پاداش بماند، او باید یک انسان نمونه یک مرد آسمانی الهی باشد.

آری آن پیرمرد کسی جز شعیب، پیامبر خدا نبود که سالیان دراز مردم را در این شهر به خدا دعوت کرده و نمونه​ای از حق​شناسی و حق​پرستی بود. امروز که می​بیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند جویا می​شود و هنگامی که از جریان کار آگاه می​گردد تصمیم می​گیرد دین خود را به این جوان ناشناس هر که باشد ادا کند.

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.