هنگامی که یعقوب پس از سالها یوسف را دید و از او خواهش کرد که داستان به چاه انداختنش را تعریف کند، دقیقاً چه شد؟

0 14

هنگامی که یعقوب به دیدار یوسف رسید به او گفت فرزندم دلم می​خواهد بدانم برادران با تو دقیقاً چه کردند.

یوسف از پدر تقاضا کرد که از این امر صرف نظر کند، ولی یعقوب او را سوگند داد که شرح دهد.

یوسف گوشه​ای از ماجرا را برای پدر بیان کرد تا آنجا که گفت برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند، پیراهنت را بیرون بیاور من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم یعقوب سوگند می​دهم که پیراهن مرا از تن من بیرون نیاورید و مرا برهنه نسازید، یکی از آنها کاردی که با خود داشت برکشید و فریاد زد پیراهنت را بکن! … با شنیدن این جمله، یعقوب طاقت نیارود، صیحه​ای زد و بیهوش شد و هنگامی که بهوش آمد از فرزند خواست که سخن خود را ادامه دهد، اما یوسف گفت تو را به خدای ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، سوگند که مرا از این کار معاف داری، یعقوب که این جمله را شنید و صرف​نظر کرد.

و این نشان می‎دهد که یوسف به هیچوجه علاقه نداشت، گذشته تلخ را در خاطر خود یا پدرش تجدید کند، هر چند حس کنجکاوی یعقوب را آرام نمی​گذاشت.

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.