تحریم های مشرکان علیه پیامبر(ص)

0 563

تحریم های مشرکان علیه پیامبر(ص)

یکی از حربه های دشمنان هنگام عجز و ناتوانی در مقابل پیشرفت اسلام، تحریم و محاصره اقتصادی و اجتماعی علیه مسلمانان است. در این مقاله به برخی از تحریم هایی که مشرکان قریش برای مقابله با پیشرفت اسلام به کار گرفتند، اشاره می شود.

تحریم استماع قرآن

مشرکان مکه در برابر فصاحت و بلاغت قرآن و عجز از آوردن مثل آن، جهت جلوگیری از نفوذ قرآن در دلهای مردم، انواع و اقسام مبارزه ها را به کار بستند که معروف ترین آنها، تحریم استماع قرآن بود.

سران شرک و بت پرستی، پس از شور و مشورت، به مردم ابلاغ کردند که هیچ کس حق ندارد به آیات قرآن گوش دهد و اطمینان از اجرای آن، جاسوسانی را در تمام نقاط شهر گماردند.

خداوند از زبان آنان چنین نقل می کند: ]وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ[؛[۱] «کافران گفتند: گوش به این قرآن فرا ندهید و [به هنگام تلاوت آن] جنجال کنید، شاید پیروز شوید.»

نقل کرده اند: پیامبر اسلام(ص) میان رکن حجر الأسود و رکن یمانی می ایستاد (که هم مقابل کعبه باشد و هم در جهت بیت المقدس!) و مشغول نماز و تلاوت قرآن می شد. دو نفر از مشرکان قبیله «بنی سهم» در دو طرف آن حضرت می ایستادند، یکی سوت و صیحه می کشید و دیگری کف می زد.[۲]

و در روایت دیگر از «ابن عباس» نقل شده است: هرگاه پیامبر(ص) صدای خود را به تلاوت قرآن بلند می کرد، مشرکان مکه مردم را از دور او پراکنده می ساختند و می گفتند: سوت و صفیر و صیحه بکشید، و صدای خود را به شعر خواندن و امثال آن بلند کنید، تا سخنان او را نشنوید.[۳]

علامه طباطبایی! در تفسیر آیه فوق می گوید: «آیه شریفه، بر نهایت عجز کفّار در مبارزه علیه قرآن دلالت می کند؛ زیرا بعد از آنکه نتوانستند کلامی مثل آن را بیاورند و یا اقامه دلیل و برهان علیه آن نمایند، کارشان در بیچارگی به اینجا کشید که به یکدیگر سفارش کنند به قرآن گوش ندهند و هنگامی که رسول خدا(ص) قرآن را برای مردم تلاوت می کند، سر و صداهای بی معنی درآورند، تا صدای حضرت به گوش مردم نرسد و در نتیجه اثر تلاوت قرآن لغو گردد.»[۴]

این روش قدیمی برای مبارزه در برابر نفوذ حق بوده است که از زمان پیامبران سابق بوده و امروزه نیز به صورت گسترده تر و اشکال دیگری ادامه دارد که دشمنان اسلام برای انحراف افکار مردم و خفه کردن صدای منادیان حق و عدالت، با اشکال مختلف و وسایل گوناگون به اجرا می گذارند.

علاوه بر این، گاه با تبلیغات دروغین و ترور شخصیتی و فیزیکی مبلّغان اسلام، رهبران اسلامی و آمران به معروف و ناهیان از منکر، گاه با ایجاد «پارازیت» و یا بستن شبکه ها و سایتهایی که منادی حق هستند، گاه با جار و جنجال آفرینی یا داستانهای خرافی و دروغین و گاه با ساختن افسانه های عشقی و هوس انگیز، یا ایجاد مراکز سرگرمی و فساد، و انواع فیلمهای مبتذل، و مطبوعات بی محتوای سرگرم کننده، و بازیهای دروغین سیاسی و هیجانهای کاذب، و خلاصه با هر چیزی که افکار مردم را مشغول سازد و از تفکر در مسائل بنیادی بازدارد، مانع از رسیدن حقایق قرآنی و اسلام ناب محمدی(ص) به گوش مردم می شوند.

مشرکان قریش نیز علاوه بر صدور بیانیه ای مبنی بر ممنوعیت استماع قرآن، در مقام عمل نیز با تشکیل مجالس سرگرمی، مردم را از شنیدن آن باز می داشتند که در اینجا به یک نمونه اشاره می کنیم:

لهوالحدیث به جای احسن الحدیث

اکثر مفسران قرآن ـ  اعم از شیعه و سنّی ـ  نقل کرده اند: شخصی تاجر به نام «نضر بن حارث»[۵] که بیش تر به کشور ایران مسافرت می کرد، ضمن سفرهای خود داستانهایی درباره رستم، اسفندیار و پادشاهان عجم یاد گرفته و کتابهایی در این زمینه خریداری کرد و به شهر مکه آورد.

او با تشکیل جلساتی متعدد، به مردم می گفت: اگر محمد برای شما سرگذشت قوم عاد و ثمود را نقل می کند، من هم داستانهای رستم، اسفندیار و اخبار کسرا و سلاطین عجم را می گویم. گروهی از مردم دور او جمع می شدند و در اثر این سرگرمی، از تشرّف به محضر مبارک رسول خدا(ص) و شنیدن آیات الهی و در نتیجه از ایمان به خدا و رسولش باز می ماندند.

خدای سبحان در مقام تقبیح از  عمل او، آیه زیر را نازل کرد:[۶]

]وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْتَری لَهْوَ الْحَدیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ * وَ إِذا تُتْلى  عَلَیْهِ آیاتُنا وَلَّى مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْها کَأَنَّ فی  أُذُنَیْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلیمٍ[؛[۷] «و بعضی از مردم سخنان بیهوده را می خرند، تا مردم را از روی نادانی، از راه خدا گمراه سازند و آیات الهی را به استهزا گیرند. برای آنان عذابی خوار کننده است. و هنگامی که آیات ما بر او خوانده می شود، مستکبرانه روی برمی گرداند، گویی آن را نشنیده است. گویی اصلاً گوشهایش سنگین است.  او را به عذابی دردناک بشارت ده!»

شکست مشرکان در تحریم استماع قرآن

مشرکان قریش، تمام ترفندها و شیطنتهای خود را برای جلوگیری از نفوذ قرآن در دلهای مردم به کار گرفتند؛ ولی در این مبارزه شکست خورده و ناکام ماندند؛ زیرا قرآن کریم با آن حلاوت و جذابیّت مخصوص خود، در دلهای مردم نفوذ کرد  و روز به روز گسترده تر شد و در سراسر جهان درخشیدن گرفت.

اعجاز شیرینی و فصاحت و بلاغت قرآن، به خصوص شنیدن آن از زبان خود رسول خدا(ص)[۸] به حدّی بود که مردم را به سوی خود جذب می کرد، و حتّی کار به جایی رسید که همان افرادی که با کمال سرسختی مردم را از شنیدن قرآن باز می داشتند، و هر کس را که از مضمون آن اعلامیه تخلّف می کرد، مجرم می شمردند، پس از مدتی خودشان نیز در شمار قانون شکنان قرار گرفته، عملاً در پنهان به استماع قرآن می پرداختند!

ابوسفیان، ابوجهل و اخنس

نقل کرده اند:  شبی ابوسفیان، ابوجهل و اخنس بن شریق، بدون اطلاع یکدیگر و به صورت پنهانی از خانه های خود بیرون آمده و برای گوش دادن به تلاوت قرآن محمد(ص) که شبها در حال نماز با آهنگ دلنشین می خواند، به سوی خانه آن حضرت روانه شدند و هر کدام در گوشه ای پنهان گشتند، و بدون اینکه از وضع یکدیگر باخبر باشند، به تلاوت قرآن حضرت گوش می دادند. هنگام صبح که می خواستند برگردند، همدیگر را دیدند و سرزنش کردند و گفتند: اگر دیگران از این کار ما آگاه گردند، سبب گرایش آنان به قرآن خواهد شد! سپس با همدیگر عهد بستند که دیگر این کار را نکنند.

شب دوم هر کدام به گمان اینکه رفیقانش نخواهند آمد، به سوی خانه پیامبر(ص) رفتند و هنگام صبح مثل شب قبل همدیگر را دیدند و به سرزنش یکدیگر پرداختند و مجدداً عهد و پیمان بستند که این، آخرین بار باشد؛ ولی اتقافاً شب سوم نیز همین کار تکرار شد. این بار پیمانی محکم بستند که هرگز چنین کاری نکنند.

فردای آن شب، اخنس بن شریق عصای خود را برداشت و به سراغ ابوسفیان رفت و گفت: ای اباحنظله! صریح با من بگو ببینم که عقیده تو درباره سخنانی که از محمد شنیدی، چیست؟

ابوسفیان گفت: ای ابا ثعلبه! به خدا سوگند! من چیزهایی شنیدم که آنها را درک می کنم و مضمون و مقصود آنها را می فهمم؛ ولی مطالبی هم شنیدم که معنی و مقصود آنها را نفهمیدم!

اخنس گفت: به خدا سوگند! من نیز چنین احساسی دارم. سپس به خانه ابوجهل رفت و همین سؤال را از او کرد.

ابوجهل گفت: حقیقت این است که ما (قبیله بنی مخزوم) با فرزندان عبد مناف در به دست آوردن ریاست با هم رقابت داریم. آنها مردم را اطعام کردند، ما نیز برای اینکه عقب نمانیم، اطعام کردیم. آنها مرکب بخشیدند، ما نیز مرکب بخشیدیم. آنها بخششهای دیگر داشتند، ما نیز داشتیم و به این ترتیب دوش به دوش یکدیگر پیش می رفتیم. اکنون آنها می گویند: ما پیامبر داریم که بر او وحی آسمانی نازل می شود؛ امّا ما چگونه می توانیم در این مورد با آنان رقابت کنیم؟ به خدا سوگند! هرگز به او ایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نخواهیم کرد: «وَ اللَّهِ  لَا نُؤْمِنُ  بِهِ  أَبَداً وَ لَا نُصَدِّقُهُ».

در اینجا «اخنس» بدون اینکه حرفی بزند، برخاست و رفت.[۹]

از حرفهای ابوجهل معلوم می شود که او حقانیت پیامبر اسلام(ص) را قبول داشت؛ ولی تعصّب جاهلی مانع از اظهار ایمان و قبول ظاهری او می شد. وی در جایی دیگر، حقّانیّت آن حضرت را به زبان  آورده است. در روایت «سدی» آمده است: روزی اخنس بن شریق با ابوجهل روبه رو شد، در حالی که فرد دیگری در آنجا نبود، پس به او گفت: راستش را بگو، محمد صادق است یا کاذب؟ در اینجا کسی غیر از من و تو نیست که سخنان ما را بشنود.

ابوجهل گفت: وای بر تو! و الله او راست می گوید و هرگز دروغ نگفته است؛  ولی اگر بنا باشد خاندان قُصَیّ[۱۰] تمام مناصب بزرگ: پرچم داری جنگ، پرده داری کعبه، آب دادن به حجاج، دار الندوه[۱۱] و مقام نبوت را به چنگ آورده باشند،  برای بقیه قریش چه چیزی باقی می ماند؟![۱۲]

تأثیر قرآن بر عُتبه بن ربیعه

بعد از ایمان آوردن حمزه بن عبدالمطلب’ (عموی پیامبر(ص)) هر روز به تعداد مسلمانان افزوده می شد و این جریان، بزرگان قبایل قریش را نگران می کرد. روزی رسول خدا(ص) در مسجد الحرام تنها نشسته بود و بزرگان قریش در گوشه دیگر جلسه گرفته بودند. عُتبه بن ربیعه که از بزرگان قوم بود، گفت: آیا صلاح می دانید من بروم با محمد صحبت کنم و پیشنهادهایی به او دهم؟ شاید بعضی را بپذیرد و دست از این برنامه اش بردارد؟ آنها گفتند: آری، ای ابا ولید! برو با او صحبت کن.

عُتبه نزد پیامبر (ص) آمد و عرض کرد: ای فرزند برادرم! تو از ما هستی و ما شرافت تو را در میان قبیله می دانیم و احترام قایلیم؛ ولی تو برنامه بزرگی مطرح کرده ای و میان مردم تفرقه انداخته ای! بیا به پیشنهادهای من گوش کن، شاید برخی را بپذیری. حضرت فرمود: ای ابا ولید! بگو، می شنوم. عتبه بن ربیعه پیشنهادهای زیر را مطرح کرد:

۱. اگر مال دنیا می خواهی، ما آنقدر مال به تو می دهیم که از همه ما ثروتمندتر باشی؛

۲. اگر مقام می خواهی، همه ما تو را رئیس قرار می دهیم و بدون اجازه  تو کاری انجام نخواهیم داد؛

۳. اگر پادشاهی می خواهی، ما تو را به پادشاهی خود انتخاب می کنیم؛

۴. اگر جنّ زده شده ای و چیزهایی می بینی که تو را وادار می کند این حرفها را بزنی،  ما تو را نزد بهترین طبیبهای دنیا می بریم، معالجه می کنیم و مخارجش را خودمان می دهیم.

هنگامی که حرفهای عتبه تمام شد، حضرت پرسید: ای ابا ولید! سخنانت تمام شد؟ گفت:  آری، فرمود: گوش کن! شروع به تلاوت آیات اولیه سوره فصّلت نمود: ]بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ  * حم * تَنْزیلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ * کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ * بَشیراً وَ نَذیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ * وَ قالُوا قُلُوبُنا فی  أَکِنَّهٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ وَ فی  آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنا عامِلُونَ[ عتبه با دقت گوش می داد و پیامبر(ص) می خواند. تا اینکه به آیه سجده رسید. حضرت سجده کرد و سپس فرمود: ای ابا ولید! شنیدی؟ اکنون درباره اش تأمل کن.

عتبه برخاست و نزد رفقایش رفت. پیش از اینکه نزد آنها برسد، دوستانش گفتند:  رنگ صورت اباولید تغییر کرده است! وقتی که رسید و نشست،  گفتند: چه شد؟!

گفت: «قَدْ سَمِعْتُ قَوْلاً وَ اللهِ مَا سَمِعْتُ مِثْلَهُ قَطُّ، وَ اللهِ مَا هُوَ بِالشِّعْرِ، وَ لَا بِالسِّحْرِ، وَ لَا بِالْکَهَانَهِ؛ به خدا سوگند! سخنانی شنیدم که هرگز مثل آن را نشنیده ام. به خدا سوگند! سخنان او نه شعر است، نه سحر است و نه کهانت.»

و در ادامه  سخنانش گفت: ای جماعت قریش! به حرف من گوش کنید و مزاحم او نشوید. من مطلب خیلی بزرگی از او شنیدم. شما او را به حال خود بگذارید. اگر دیگران بر او غالب شدند، شما راحت می شوید و اگر او غالب شد، حکومت او حکومت شما و عزّت او عزّت شماست و سعادتمند خواهید بود.

گفتند: ای ابا ولید! با زبانش تو را سحر کرده است. گفت: نظر من همین است که گفتم، دیگر خود می دانید. هرچه می خواهید، بکنید.[۱۳]

تأثیر قرآن بر طفیل بن عمرو

طفیل بن عمرو دوسی، مردی عاقل، شریف و شاعر بود. روزی به مکه آمد. گروهی از قریش سراغ او رفتند و او را از گوش دادن به سخنان پیامبر(ص) برحذر داشتند و توصیه اکید کردند که هنگام رفتن به مسجد الحرام، پنبه در گوش بگذارد. او حرف آنها را قبول کرد؛ ولی وقتی که وارد مسجد الحرام شد، حضرت را در کنار خانه کعبه در حال نماز دید، با خود گفت: من که عاقل، شاعر و سخن شناسم، چرا گوش نکنم؟ پس پنبه را از گوش درآورد. سخنان زیبای حضرت را شنید و حق را شناخت. منتظر شد تا پیامبر(ص) از نماز فارغ شد. حضرت خواست به خانه رود که طفیل  به دنبال او رفت تا اینکه به درِ  خانه رسیدند. طفیل اجازه خواست و وارد شد، پس عرض کرد:  مرا از ملاقات تو و گوش دادن به سخنانت برحذر داشته اند؛ ولی من برخی از سخنان تو را شنیدم و آن را زیبا و صحیح یافتم. برنامه دین خود را بر من عرضه کن.

حضرت، برنامه اسلام را بر او عرضه کرد و آیاتی از قرآن تلاوت نمود. طفیل گفت: «وَ اللهِ مَا سَمِعْتُ قَوْلاً قَطُّ اَحْسَنَ مِنْهُ وَ لَا اَمْراً اَعْدَلَ مِنْهُ؛ به خدا سوگند! هرگز سخنی زیباتر از آن و برنامه ای عادلانه تر از آن نشنیده ام.» سپس به دست حضرت مسلمان شد و به میان قوم خود برگشت و تعداد کثیری از آنان را مسلمان کرد، به حدی که پس از هجرت حضرت به مدینه، به همراه هشتاد خانواده از مسلمانان قوم خود (قبیله دوس) به مدینه آمدند که در آن زمان پیامبر(ص) به جنگ «خیبر» رفته بود.[۱۴]

از این نوع روایات – که در تاریخ اسلام فراوان است – استفاده می شود که مشرکان قریش در برنامه تحریم استماع قرآن، شکست سختی خوردند، به حدی که خودشان نیز به حقّانیّت قرآن اعتراف داشتند؛ ولی رقابتهای قبیلگی و تعصّبهای بی جا، اجازه نمی داد و یا شهامت نداشتند که رسماً ایمان بیاورند.

البته معلوم است که این گونه اعتقاد باطنی مادام که با روح تسلیم آمیخته نشود، اثری ندارد و انسان را در سلک مؤمنان قرار نمی دهد.

تحریم اجتماعی و اقتصادی پیامبر(ص)

پس از اینکه مشرکان قریش در تحریم استماع قرآن شکست خوردند و گسترش روزافزون دین اسلام را دیدند، به خشم آمدند و تصمیم گرفتند که به هر قیمتی جلوی انتشار اسلام را بگیرند، اگرچه منجر به قتل پیامبر(ص) گردد؛ امّا با توجه به اینکه در نظام قبیلگی حاکم بر مکه، تعرّض به پیامبر(ص) خطر انتقام جویی بنی هاشم را به دنبال داشت، مصلحت را در این دیدند که ابتدا از راه مسالمت وارد شوند و از نفوذ عمویش، ابوطالب استفاده کنند تا وی برادرزاده خود را از ادامه راهش باز دارد. ازاین رو، طیّ چند دیدار با ابوطالب، با تأکید بر اینکه او از نظر نسب، شرف و سنّ موقعیت ممتازی دارد، از وی خواستند برادرزاده اش را از ادامه راهش بازدارد.

آنان در این دیدارها گاه از راه تطمیع و پیشنهاد مال و ثروت و ریاست و گاه از راه تهدید وارد شدند و چون به نتیجه نرسیدند و در تمام این مراحل با پاسخ منفی رسول خدا(ص) و حمایت ابوطالب از او مواجه شدند، در نهایت به ابوطالب پیشنهاد کردند که «عُماره بن ولید بن مغیره مخزومی» را که جوان زیبا، زورمند و شاعر بود، به فرزندی خود بپذیرد و محمد را بدهد که آنها بکشند؛ اما با پاسخ قاطع و دندان شکن ابوطالب مواجه شدند، و چون جنگ با قبیله بنی هاشم را خطرناک می دانستند، تصمیم بر «تحریم اجتماعی و اقتصادی» گرفتند تا بتوانند پیامبر(ص) را از ادامه برنامه خود منصرف، یا بنی هاشم را متقاعد سازند که دست از حمایت پیامبر(ص) بردارند تا مشرکان قریش بتوانند او را بکشند.[۱۵]

مضمون پیمان نامه تحریم

مشرکان قریش در «دار الندوه»  جمع شدند و برای تحریم و محاصره اقتصادی و اجتماعی بنی هاشم و بنی عبدالمطلب پیمان نامه نوشتند و چهل نفر از رؤسای قبایل آن را امضا و مهر کردند و بر کعبه آویختند.

بخشی از متن پیمان نامه (طبق نقل علامه مجلسی!) چنین است: «أَنْ لَا یُؤَاکِلُوا بَنِی  هَاشِمٍ  وَ لَا یُکَلِّمُوهُمْ  وَ لَا یُبَایِعُوهُمْ وَ لَا یُزَوِّجُوهُمْ وَ لَا یَتَزَوَّجُوا إِلَیْهِمْ وَ لَا یَحْضُرُوا مَعَهُمْ حَتَّى یَدْفَعُوا إِلَیْهِمْ مُحَمَّداً فَیَقْتُلُوهُ وَ أَنَّهُمْ یَدٌ وَاحِدَهٌ عَلَى مُحَمَّدٍ یَقْتُلُونَهُ غِیلَهً أَوْ صِرَاحاً؛[۱۶] [قبایل قریش در این پیمان متعهد شدند که] با بنی هاشم؛ غذا نخورند، حرف نزنند، خرید و فروش نکنند، از آنان زن نگیرند و به آنان زن ندهند، در مجلس آنان حاضر نشوند تا اینکه آنان محمد را به قریش تحویل دهند که او را بکشند، و تمام قبایل قریش بر ضدّ محمد(ص) [متّحد و مثل] یَدِ وَاحِد هستند که او را با [مکر و] حیله ترور کنند یا آشکارا بکشند.»

در جملات فوق، جمله «لَا یُبَایِعُوهُم» مربوط به تحریم اقتصادی و بقیه مربوط به تحریم اجتماعی می باشد.

نویسنده پیمان نامه مردی به نام «منصور بن عکرمه عبدری»  بود که نقل کرده اند دستش فلج شد.[۱۷]

اقدامات مفید حضرت ابوطالب(ع)

وقتی جناب ابوطالب(ع) از جریان پیمان نامه آگاه شد، بنی هاشم را جمع کرد و آنان را به حق کعبه، حرم، رکن و مقام قسم داد که از جان محمد(ص) حفاظت کنند و پیشنهاد داد که جهت حفاظت و امنیت بیش تر، تمام بنی هاشم در درّه ای به نام «شعب ابوطالب»[۱۸] جمع شوند. بنی هاشم ـ  اعم از مسلمان و کافر ـ  قبول کردند، جز ابولهب که از مشرکان حمایت می کرد. بنی هاشم حدود سه سال در آنجا با فشار و سختی تمام به سر بردند.[۱۹]

حضرت علی(ع)  که خودش در آنجا بود و مشکلات را از نزدیک مشاهده و لمس می کرد، در ضمن یکی از نامه های خود به «معاویه» برخی از آن مشکلات را چنین بیان کرده است:

«…فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ  نَبِیِّنَا وَ اجْتِیَاحَ أَصْلِنَا وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ [حَوْمَتِهِ ] حُرْمَتِهِ مُؤْمِنُنَا یَبْغِی بِذَلِکَ الْأَجْرَ وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْل ؛[۲۰] قبیله ما (قریش) خواستند پیامبرمان را بکشند و ما را ریشه کن کنند. غم و اندوه را به جانهای ما ریختند و هرچه می توانستند، درباره  ما بدی انجام دادند. ما را از زندگی خوش و راحت بازداشتند، و ترس و خوف را با ما قرین گردانده، به پناه بردن به کوه های صعب العبور مجبور ساختند، و آتش جنگ با ما را روشن نمودند؛ ولی خداوند اراده نمود که به وسیله ما شریعتش را نگهداری کند، و شرّشان را از حریم آن باز دارد. مؤمنان ما در این راه (برای حفاظت پیامبر(ص)) خواستار ثواب بودند و کافران ما از اصل (خویشاوندی متعصّبانه) دفاع می کردند.»

شکست تحریم ها و نقض پیمان قریش

در مدت محاصره بنی هاشم در «شعب ابیطالب»  اموال و داراییهای رسول خدا(ص) و حضرت خدیجه و ابوطالب’ تمام شد و رنج های فراوانی تحمّل کردند؛ ولی تسلیم دشمن نشدند تا اینکه بعضی از امضاکنندگان پیمان نیز از ادامه محاصره و تحریم پشیمان شدند. پس از گذشت دو سال و یازده ماه، روزی رسول خدا(ص) به عمویش ابوطالب(ع) فرمود: تمام مطالب آن پیمان نامه را موریانه خورده و تنها نام خدا باقی مانده است!

ابوطالب با چند نفر از بنی هاشم از «شعب» خارج شده و به جمع مشرکان قریش رفتند. آنها خوشحال شدند و خیال کردند که تحریم و گرسنگی فشار آورده و ابوطالب می خواهد تسلیم خواسته آنان شود، پس گفتند: ای اباطالب! آیا وقت آن رسیده که با قوم خود مصالحه کنی؟!

ابوطالب فرمود: با خبر خیر آمده ام؛ بفرستید پیمان نامه را بیاورند. شاید میان ما و شما صلح واقع شود. وقتی جعبه پیمان نامه را آوردند، ابوطالب فرمود:  آیا قبول دارید که این همان پیمان نامه است؟ گفتند: آری. کسی به آن دست نزده و مهرش نشکسته است. فرمود: فرزند برادرم می گوید: خدا موریانه ای را مأمور ساخته که مطالب آن را خورده، تنها نام «خدا» باقی مانده است! اگر راست گفته باشد، شما باید از ظلم و ستم بر ما دست بردارید، و اگر دروغ باشد، من او را به شما تحویل می دهم که وی را بکشید!

مشرکان از خوشحالی فریاد زدند: ای اباطالب! از باب انصاف وارد شدی و حرف منصفانه ای  زدی. هنگامی که پیمان نامه را باز کردند، دیدند همان گونه است که رسول خدا(ص) خبر دادند.

در اینجا مسلمانان از خوشحالی تکبیر گفتند و مشرکان روسیاه گشتند، و گروهی مسلمان شدند؛ امّا مشرکان لجوج بر ادامه تحریم و عمل به مضمون پیمان نامه اصرار داشتند. گروهی از آنان از جمله: هشام بن عمرو بن ربیعه، زهیر بن امیه بن مغیره، مطعم بن عدی، ابوالبختری بن هشام و زمعه بن اسود برخاستند و سخنرانی کردند و خواستار رفع تحریم و ابطال پیمان شدند. ابوجهل با آنان مخالفت کرد؛ ولی به مخالفت او اعتنا نکردند و رسماً ابطال پیمان  و رفع حصر را اعلام نمودند، تا اینکه بنی هاشم در سال دهم بعثت از محاصره خارج شدند.[۲۱]

_______________________________________

[۱]. فصلت/ ۲۶.

[۲]. المیزان فی تفسیر القرآن، سید محمدحسین طباطبایی، انتشارات جامعه مدرسین، قم، پنجم، ۱۴۱۷ق، ج ۹، ص ۸۵؛ الدرّ المنثور فی تفسیر المأثور، جلال الدین سیوطی، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، قم، ۱۴۰۴ق، ج ۳، ص ۱۸۳.

[۳]. روح المعانی، سید محمود آلوسی، دار الکتب العلمیه، بیروت، اول، ۱۴۱۵ق، ج ۱۲، ص ۳۷۱؛ تفسیر المراغی، احمد بن مصطفی مراغی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی‌تا، ج ۲۴، ص ۱۲۵.

[۴]. المیزان، ج ۱۷، ص ۳۸۸.

[۵]. نضر بن حارث بن علقمه‌ بن کلده، از قبیله بنی‏عبدالدار و از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام- بود و در جریان محاصره پیامبر- و حامیانش در شعب ابوطالب، نقش اصلی را داشت و به همراه ابوجهل، عقبه بن ابی معیط و عاص بن وائل، از رسیدن آذوقه به آنان جلوگیری می‌کرد.

در جنگ «بدر» نضر بن حارث و عقبه بن ابی معیط اسیر شدند و هنگام برگشت به مدینه، در منزل «اُثیل» حضرت علی% به دستور پیامبر- هر دو را به قتل رساند. (حجه التفاسیر، سید عبد الحجت بلاغی، انتشارات حکمت، قم، ۱۳۸۶ ق، ج ۲، صص ۹۸۵ ـ ۹۸۷).

[۶]. حجه التفاسیر، بلاغی، ج ۵، ص ۱۶؛ کشف الاسرار و عدّه الابرار (تفسیر خواجه عبد الله انصاری)، رشید الدین میبدی، انتشارات امیر کبیر، تهران، چاپ پنجم، ۱۳۷۱ش، ‌ج ۷، ص ۴۸۶؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن، فضل بن حسن طبرسی، نشر ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، ۱۳۷۲ش، ج ۸، ص ۴۹۰؛ المیزان، ج ۱۶، ص ۲۱۲.

[۷]. لقمان/ ۶ و ۷.

[۸]. به قول شاعر:

«چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن

به رخت نظاره کردن، سخن خدا شنیدن.»

[۹]. السیره النبویه، ابن هشام حمیری معافری، دار المعرفه، بیروت، بی‌تا، ج ۱، صص ۳۱۵ – ۳۱۶.

[۱۰]. قُصی،‌ جدّ چهارم پیامبر اسلام- و پدر عبد مناف بود.

[۱۱]. مناصب مذکور، مخصوص قُصَیّ بود، پس از او اختلاف شد، و در «حلف المطیّبین» قرار شد سقایت و رفادت (آب و غذا دادن به حجاج) ‌با بنی عبد مناف و بقیه با بنی عبد الدار باشد. (ر.ک: سیره ابن هشام، ج ۱، صص ۱۲۹ ـ ۱۳۲.)

[۱۲]. مجمع البیان، طبرسی، ج ۴، ص ۴۵۵.

[۱۳]. سیره ابن هشام، ج ۱، صص ۲۹۳ – ۲۹۴.

[۱۴]. ر.ک:‌ سیره ابن هشام، ج ۱، صص ۳۸۲ ـ ۳۸۵.

[۱۵]. ر.ک: الطبقات الکبری، ابن سعد کاتب واقدی، دار الکتب العلمیه، بیروت، دوم، ۱۴۱۸ ق، ج ۱، ص ۱۵۸؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر جزری، دار الصادر، بیروت، چاپ ۱۳۸۵ ق، صص ۶۳ ـ ۶۵؛ بحار الانوار، علامه مجلسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، دوم، ۱۴۰۳ق،‌ج ۱۸، ص‌ص ۱۸۰ ـ ۱۸۶.

[۱۶]. بحار الانوار، ج ۱۹، ص ۱.

[۱۷]. طبقات ابن سعد، ج ۱، ص ۱۶۳.

[۱۸]. شعب ابو طالب در نزدیکی «مسعی» حدّ فاصل کوه ابو قبیس و کوه خندمه است و اکثر خانه‌های بنی‏هاشم در همانجا بوده که محل ولادت پیامبر- اکنون به عنوان کتابخانه در آنجا موجود است. (ر.ک: آثار اسلامی مکه و مدینه، رسول جعفریان، نشر مشعر، قم، ص ۱۴۹).

[۱۹]. ر.ک: بحار الانوار، ج ۱۹، ص ۱ و ۲؛ طبقات ابن سعد، ج ۱، ص ۱۶۳؛ السیره الحلبیه (انسان العیون فی سیره الأمین المأمون)، ابو الفرج حلبی، دار الکتب العلمیه، بیروت، دوم، ۱۴۲۷ق، ‌ج ۱، صص ۱۷۵ ـ ۱۷۷؛ صفوه‌ الصحیح من سیره‌ النبی الأعظم، سید جعفر مرتضی عاملی، با تلخیص علی رفیعی قوچانی، مشعر، تهران، دوم، ۱۳۸۹ش، صص ۱۲۱ ـ ۱۲۳.

[۲۰]. نهج البلاغه، ترجمه محمد جعفر امامی و محمدرضا آشتیانی، زیر نظر مکارم شیرازی، نامه ۹.

[۲۱]. ر.ک:‌ طبقات ابن سعد، ج ۱، صص ۱۶۳ – ۱۶۴؛ السیره النبویه، ابن هشام، ج ۱، صص ۳۷۴ ـ ۳۸۱؛ السیره النبویه علی ضوء القرآن و السنّه، محمد ابوشبهه، دار القلم، دمشق، چاپ هشتم، ۱۴۲۷ق، ج ۱، صص ۳۸۴  ـ  ۳۸۶؛ تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب (ابن واضح)، اهل بیت، قم، بی‌تا، ج ۱، صص ۳۱ – ۳۲؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر دمشقی، دار الفکر، بیروت، بی‌تا، ج ۳، صص ۸۵ – ۸۶؛ صفوه الصحیح من سیره النبی الأعظم، سید جعفر مرتضی عاملی، با تلخیص علی رفیعی قوچانی، چاپ دوم، ۱۳۸۹ش، صص ۱۲۴ ـ  ۱۲۶.

انواع تحریم

انواع تحریم از لحاظ اقتصادی یا غیراقتصادی

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.