علی ( ع ) چشمم را کور کرد

0 17

علی ( ع ) چشمم را کور کرد
جناب شیخ مفید اعلی الله مقامه می فرماید : روزی در بغداد ، جعفر کتاب فروش کتاب هایی را حراج می کرد ، من هم رفتم چند جلد کتاب از او خریدم وقتی خواستم بیایم به من گفت : بنشین که چیزی دیده ام برای مذهب تو یعنی شیعه خوب است معجزه ای که من دیده ام برایت بگویم برای تقویت مذهب تو نافع است .
شیخ مفید می فرماید : نشستم او گفت : من مϘʙɠبا رفیقم برای درس حدیث و خواندن روایات نزد شیخی به نام ابوعبدالله محدث می رفتیم ، بعد کم کم معلوم شد او از دشمنان سر سخت علی ( ع ) است ، گاهی هم گوشه هایی می زد ، جسارت هایی هم به علی بن ابی طالب ( ع ) می کرد ، ما دو نفر او را نصیحت و خیر خواهی می کردیم ، ولی او می گفت : من همین هستم تا دفعه دیگر که به فاطمه ( س ) زهرا جسارت کرد ، ما دیگر تصمیم گرفتیم نرویم ، گفتیم فایده اش چیست ما نزد چه کسی درس بخوانیم ؟ ! بالاخره شب در عالم رؤ یا شاه ولایت ماه هدایت اسدالله الغالب علی بن ابی طالب ( ع ) را دیدم در خانه ابوعبدالله محدث است امیرالمؤ منین ( ع ) به او تغیر کرد به شیخ فرمود : مگر من با تو چه کردم ؟ ( مثلی می زنند – دوستی بی جا می شود – دشمنی بی جا نمی شود ) آیا نمی ترسی خدا کورت کند .
تا این را فرمود ، اشاره به چشم راست شیخ کرد در خواب دیدم ، چشم راستش کور شد از خواب بیدار شدم .
صبح که شد گفتم : با رفیقم برویم پیش شیخ خواب دیشب را بگویم و او را قهر علی بن ابی طالب ( ع ) بترسانم از خانه که بیرون دیدم رفیقم رو به خانه من می آید گفتم : رفیق کجا ؟ گفت : دیشب خوابی دیده ام آمده ام برایت بگویم . گفتم : چه دیدی ؟ عین خوابی که من دیده بودم او هم دیده بود ، گفت : بله ، در خواب دیدم امیرالمؤ منین ( ع ) اشاره فرمود چشم راست شیخ کور شد و من آمدم با تو برویم پیش این شیخک نصیحتش کنیم بگوییم دست بردارد .
گفتم : من هم همین خواب را دیده ام هر دو یک خواب را دیده ایم دو نفری آمدیم درب منزل ، در زدیم زن تو خانه آمد پشت در گفت : امروز درس نیست .
گفتیم : چرا درس نیست ، کار داریم ما می خواهیم شیخ را ببینیم .
گفت : امروز شیخ حال ندارد – ناله می کند گرفتاری دارد بالاخره ما اصرار کردیم گفتیم : ما باید او را حتما ملاقات کنیم . زن گفت : امروز حالش خراب است از وقتی که بیدار شده است ، روی چشم راستش دست گذاشته فریاد می زند ، علی کورم کرد . ما دو تا گفتیم : در را باز کن ما برای همین آمده ایم . در را باز کرد دو نفری آمدیم دیدیم این بدبخت افتاده از درد چشمش ناله و استغاثه می کند .
همین که وارد شدیم ، گفت : علی ( ع ) آخر مرا کور کرد .
ما دو نفر گفتیم : ما دیشب خودمان در خواب این جریان را دیدیم که امیرالمؤ منین ( ع ) اشاره بر چشم تو کرد و کور شدی . بیا و دست بردار تا شاید خدا تو را شفا بدهد چشمت هم به لطف آقا خوب شود .
یک دفعه گفت : اگر علی چشم دیگرم را هم کور کند ، من دست از دشمنی او بر نمی دارم ( چه قدر شقاوت است ؟ ! ) بالاخره ما بلند شدیم آمدیم . باز در خواب همان جریان را دیدیم . آقا چشم چپش را هم کور کرد . بعد آمدیم برای ملاقتش دو تا چشمش کور شده ، اما دشمنی اش بیشتر شده ( ۳۲۶ ) آخرش با کفر و زندقه از دار دنیا رفت .

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.