در دنیایی که من هستم

0 6

در دنیایی که من هستم
میدیدمش بی آنکه بداند ، به هر سو می رفت ؛ سرگردان میان جمعیتی که هر کدام دغدغه شان تهیه فلان پارچه برای فلان مراسم و یا خرید فلان کفش مد روز بود .
چشمهایش را میدیدم که بی نوایی را فریاد می زد و اندوهی دردناک تر از آنچه زمان با او کرده بود چشمک زنان رهگذران سر به هوا را می درید .
انگار سالها بود خنده با لبانش غریببه شده . گمشده ای از کوهها بود و سرگردانی از دشتها ؛ که نمی دانست در کدامین دادگاه و به کدامین گناه محکوم به این اسارت و بندگی شده است .
گمشده ای به دنبال گمگشته اش ! شاید پاسخ سالها چراها و اماها را از او بشنود .
او بود و یک دنیا غم با بلوزی که نمی دانست چه رنگی است ؟
آخر همرنگش را در هیچ ویترین و یا تن هیچ عابری ندیده بود .التماس می کرد و هر کلمه پتکی بود بر غرور شیشه ای اش .
– خانوم تو رو خدا ، آقا تو رو خدا ، برا بچه ات ،
بچه ! اصلاً مگر او معنای بچه را می فهمید ؟ معنای بچه بودن ؟ اسباب بازی ؟
– برو برو ، بهت گفتم برو اونور دیگه!
و گاهی پس کله ای و یا بد وبیراه .
اگر او بچه ی من بود . . .
کودکان بینوای من ، کودکان کار

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.