اگر وجود خدا نبود چه می شد؟

خدا
0 682

انسان با نگاهی گذرا به اطراف خود در می یابد، تمام اشیاء عالم روزی نبوده اند سپس وجود و هستی پیدا کرده اند. هم چنین اگر در خود تفکر کنیم، بالوجدان می یابیم که هستیم و وجود داریم و باز بالوجدان می یابیم که مثلا صد سال قبل نبوده ایم، لذا وجودو هستی از آن خود ما نبوده و از شخص دیگری وجود را دریافت نموده ایم، چرا که اگر وجودو هستی را در خود می داشتیم از ازل بودیم و تا ابد نیز باقی می‌ماندیم و نیستی در ما راه نداشت. هم چنین تمام عالم ماده چنین خصوصیتی دارند وجودو هستی از خود اشیاء نیست بلکه از شخص برتری که فوق عالم ماده است وجودخود را دریافت کرده اند.

در فلسفه به چنین اشیائی «ممکن الوجود» گفته می شود. یعنی موجودی که در ذات خود وجود و هستی ندارد لذا بود و نبود آن مساوی است و برای بود شدن نیازمند علت است همچنان که برای نیست شدن هم نیاز به علت (عدم علت تامه) دارد. لذا ذات و ماهیت شی نسبت به وجودو عدم مساوی است و حال آن که بالوجدان می یابیم اشیاء عالم هستند و وجود دارند.

پس می توان نتیجه گرفت حتما علت تامه آنها وجود داشته و آنها را بوجود آورده است، و اگر آن علت تامه نبود هرگز ممکنی به وجود نمی آمد. مثال ساده ای که برای تقریب ذهن می توان ذکر کرد این است که مثلا چون آتش علت گرماست، ما با احساس گرما سریعا به علت آن یعنی آتش پی می بریم، حال اگر گرما باشد آیا معقول است فکر کنیم آتشی نیست؟ و یا آیا می توان تصور کرد آتشی نباشد (علت تامه) و گرمایی بوجود بیاید (معلول)؟ رابطه علت و معلول رابطه ای ناگسستنی است و هرگز از هم جدا نمی شوند، هرگز نمی توان معلول بدون علت را تصور کرد و یا علت تامه بدون معلول. لذا می توان نتیجه گرفت اگر خدای تبارک و تعالی وجود نداشت هرگز خلقی صورت نمی گرفت و هیچ چیزی وجودپیدا نمی کرد و هیچ چیزی نبود.

حال برای توجیه عالم هستی، ما نیازمند یک وجود هستیم که وجود و هستی را از خود داشته باشد و خود او نیازی به چیز دیگری نداشته باشد و علت العلل باشد و او شروع به خلق و هستی بخشیدن کرده باشد. که در فلسفه آن را «واجب الوجود» می نامند. در نتیجه بدون این واجب (خدای متعال) نه چیزی به وجود می آمد و نه عالم هستی قابل توجیه بود. شاید منظور شما از سؤال این باشد که در بقاء، دیگر چه نیازی به خدا است، یعنی ممکن است خداوند متعال عالم را خلق کرده باشد و خود از بین رفته باشد و یا عالم را به حال خود رها کرده باشد و دیگر، خلایق او نیازی به او (خدای متعال) نداشته باشند.

در جواب باید گفت: در فلسفه بحثی مطرح است که ملاک احتیاج ممکن به علت چیست؟ نظر حکما و فلاسفه بر این است که ملاک احتیاج ممکن، همان امکان و متساوی النسبه بودن آن است. به این معنا که ذات و ماهیت یک شئ ممکن، نسبت به وجود و عدم مساوی است و این ذات حتی با خلقت تغییر نمی کند و ثابت است، لذا بعد از خلقت نیز نسبت به اقتضای وجود و عدم مساوی است و این علت تامه اوست که به آن شئ وجود و هستی داده است و مادامی که وجود از علت تامه برسد، آن شئ نیز وجود دارد و مادامی که ارتباط قطع گردد و یا علت تامه از بین رود، آن شئ ممکن نیز از بین می رود.(۱)

لذا چون وجود و هستی در ذات ممکن نیست و از دیگری گرفته است، مادامی که رابطه میان آنها برقرار باشد و وجود را دیگری به او افاضه کند، موجود می باشد. و به محض قطع ارتباط وجود او سلب شده و از بین رفته و نیست می گردد. لذا هرگاه رابطه موجودات عالم با خالق خود که همان واجب الوجود خدای متعال باشد قطع گردد، همگی نیست شده و مانند این می مانند که اصلا خلق نشده باشند. در نتیجه تمام ممکنات (عالم ماده و غیر خدا) همچنان که برای به وجود آمدن به واجب محتاجند، همچنان در بقاء و ادامه حیات نیز به واجب محتاجند و حتی اگر یک «آن» خدای سبحان (واجب) در عالم نباشد و از بین رود و یا رابطه اش را با خلایق قطع کند، علت هستی بخش از بین رفته و وجود و هستی ممکنات قطع گردیده، عالم هستی (به غیر از خداوند) به تمامه نیست می گردد و از بین می رود.

پاورقی:

۱. طباطبایی، سید محمد حسین، نهایه الحکمه، انتشارات مؤسسه امام خمینی، چاپ اول، ۱۳۸۵ش، ص۷۴.

منبع: نرم افزار پاسخ – مرکز مطالعات و پاسخ گویی به شبهات

 

تاریخچه باور به خدا

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.