منظور از اینکه خداوند عرض، جوهر، حالّ در چیزی نیست، توضیح دهید؟

0 572

خواهشمند است در مورد معنای این جملات که خداوند عرض نیست، جوهر نیست، حالّ در چیزی نیست، توضیح دهید؟

پاسخ:

توضیح برخی مقدمات برای پاسخ به این سوال در فهم درست پاسخ تاثیر گذار است

الف) ماهیت یعنی پاسخ به سئوال از چیستی شیء(۱) به عبارتی ماهیت یعنی تعریف و تعیین حد و تمییز اشیاء از یکدیگر. در حقیقت، ماهیت یک مفهوم ذهنی است که از تحلیل ذهنی یک شیء در ذهن پدید آمده است.(۲) امّا این که می گویند اشیاء به جوهر و عرض تقسیم می شوند همان تحلیل عقلی است که از نظر چیستی اشیاء در ذهن نقش می بندد.(۳) و إلا در خارج اشیاء این تقسیم ها را ندارند و ذهن است که به این تحلیل دست یافته است.

ب) جوهر و عرض: اگر ماهیت بخواهد در خارج موجود شود یا اصلا موضوعی ندارد که در آن ایجاد شود مثل جسم که به هیچ چیزی به عنوان موضوع نیاز ندارد و موجود شده است ـ یا اگر هم موضوع دارد، خود آن موضوع به جوهر نیازمند است. مثل صورت های گوناگون جسم (جوهر) که در صورتی محقق می شوند که موضوعی بنام ماده (به عنوان تکیه گاه و موضوع) وجود داشته باشد، و در عین حال این موضوع هم به این صورت ها نیازمند است. این ماهیت جوهر نامیده می‌شود. اما اگر ماهیتی که در خارج محقق می شود در موضوعی ایجاد شود که آن ماهیت (عرض) بی نیاز و مستقل از آن نیست، ولی در عین حال آن موضوع مستقل و بی نیاز از آن ماهیت است. این ماهیت نیازمند به موضوع عرض خوانده می‌شود. مثل رنگ که نمی تواند در خارج ایجاد شود مگر این که موضوع و تکیه گاهی مثل جسم داشته باشد و در عین حال جسم در تحققش به رنگ نیاز ندارد.(۴) نکته ای مهم این است که بحث جوهر و عرض مربوط به مطلق موجودات نیست، بلکه مربوط به قسمتی از موجودات است، که عبارت است از موجودات ممکن که دارای ماهیت هستند. پس واجب الوجود که ماهیت ندارد. نه جوهر است و نه عرض.(۵)

ج) محل: محل به معنای عام، عبارت است از: ۱. متعلق ۲. موضوع ۳. محل (به معنای خاص)۱. متعلق مثلا در مورد انسان، بدن، متعلق نفس است.۲. موضوع: مثلا در مورد انسان، جوهر (جسم) موضوع است، که اعراض در آغوش آن تحقق می یابند و خود بی نیاز از آن اعراض است.۳. محل (به معنای خاص) جایگاهی که در وجودش بی نیاز از حال نیست، یعنی صرفا یک جایگاه و محل است. مثلا ماده که صورت های نوعیه در آن حلول می کنند (مثل صورت های مختلف یک سیب از ابتدای رشد تا کامل شدن) محل برای آن صورت ها است و در عین حال بی نیاز از آن صورت ها (حال) نیست.(۶)

د) خداوند حدّ ندارد: (لیس لذاته حد)

هـ) خداوند ماهیت ندارد: یعنی خداوند ماهیتش همان خودش است و مانند غیر خود، قابل تحلیل عقلی به جنس و فصل یا جوهر و عرض نیست. به این صورت که برای او یک وجود و یک ماهیت تصور کنیم و بگوییم این وجود جنسی دارد و فصلی، و یا بگوییم این وجود جوهر دارد و عرض . به صورتی که نبود هر یک باعث می شود که این ذات در خارج موجود نشود، اگر خداوند هم چنین خصوصیاتی داشت لازم می آمد به این اجزاء نیازمند باشد.(۷)

ی) خداوند واجب الوجود است. یعنی:

۱. نمی توان نبودن را برای او تصور کرد (وجود محض)

۲. دارای همه کمالات وجود است.

۳. این کمالات باید کامل ترین و تام ترین و بدون هیچ نقص و محدودیتی باشند.

۴. وجود همه این کمالات برای او ضروری است و در هیچ زمانی نیست که فاقد ذره ای از آن کمالات باشد.

۵. این امور واجب وکمالات لایتناهی همگی از وجود خود او است و از غیر گرفته نشده است. حاصل این که، واجب الوجود، واجد تمام صفات کمال من جمیع جهات است.(۸)

با این توضیحات روشن می شود که خداوند:

۱. جوهر نیست: زیرا جوهر مربوط به بحث ماهیت و ممکنات است در حالی که خداوند ماهیت ندارد. بلکه یک وجود واجب و بدون حدّ است. علاوه بر این که جوهر نیز خود ماهیت دارد. یعنی مثلا جسم که یک جوهر است برای خود حدّ و ماهیت دارد. آیت الله حسن زاده آملی در کتاب کلمه العلیا در توقیفیت اسماء در جوهر نبودن خداوند این گونه می فرمایندکه: جوهر دارای دو صفت کمال، یکی وجود و دیگری استقلال است، که هر دوی آن را خداوند دارد. ولی همین جوهر دو صفت نقص هم دارد، یکی حدّ وجودی (مرز وجودیِ) آن است و دیگری ماهیت است. در حالی که خداوند نه حدّ دارد و نه ماهیت.(۹) علاوه بر این که گفتیم بعضی جواهر در تحقق خارجی شان نیاز به موضوع دارند، ولی خداوند واجب الوجود و بی نیاز از غیر است.

۲. عرض نیست: زیرا اولا عرض هم مربوط به بحث ماهیت و ممکنات است ثانیا عرض یک وجود وابسته و رابطی به غیر است. یعنی تا محل، تکیه گاه و موضوع برایش فراهم نشود، تحقق خارجی نخواهد یافت. در حالی که خداوند واجب الوجوب است او است که به همه چیز هستی و قوام می بخشد و خود در عین حال به چیزی نیاز ندارد (قیّوم علی الاطلاق). خلاصه این که خداوند قیوم است لذا رابطه او با غیر یک طرفه (رابطه اشراقیه) است یعنی فقط از او به غیر افاضه وجود می شود نه رابطه دو طرفه (رابطه مقولیه)، زیرا رابطه مقولیه از سنخ ماهیات است و ماهیت یا جوهر است یا عرض اما رابطه اشراقیه از سنخ وجود است که همه صفات به آن باز می گردد.(۱۰)

۳. حالّ نیست: زیرا حالّ وجودش نیازمند به محلّ است و ناچار هنگام حلول در محل، محدود در همان محل می شود. در حالی که خداوند نه نیازمند به محل است و نه محدود به محلّی.

پاورقی:

۱. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۱۰، ص۵۳۴.
۲. همان، ص۵۲۲.
۳. همان، ص۵۳۸.
۴. طباطبایی، سید محمد حسین، بدایه الحکمه، مرحله ۶، فصل۱.
۵. انصاری شیرازی، یحیی، شرح منظومه، ج۲، ص۷۸۲.
۶. همان، ص۷۸۶.
۷. مطهری، مجموعه آثار، همان، به بعد. بدایه الحکمه، م۴، فصل ۳. ج۸، ص۱۳۳.
۸. مطهری، همان، ج۸، ص۳۷۵.
۹. کلمه العلیا در توقیفیت اسماء، ص۹. انصاری شیرازی، همان، ج۳، ص۵۴۹.
۱۰. انصاری شیرازی، همان، ج۳، ص۱۰۴، ص۱۰۵.

منبع: نرم افزار پاسخ – مرکز مطالعات و پاسخ گویی به شبهات

خدا در فلسفه

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.