چرا امام صادق ( علیه السلام ) برای تشکیل حکومت قیام نکرد ؟

0 61

یکی از اعتقادات شیعه این است که امام ( علیه السلام ) علاوه بر هدایت مردم و حفظ اسلام ، لازم است در رأس حکومت اسلامی – که خاتم انبیاء پایه گذار آن بوده – قرار گیرد .

پیامبر تشکیل حکومت اسلامی داد و خود زمامدار مسلمانان بود . لذا امام هم به عنوان جانشین رسول خدا ، عهده دار ریاست و زمامداری حکومت می باشد .

در حدّ توان و امکان شایستگی که این امر را خداوند متعال به او تفویض کرده است امامان شیعه هم خود را برای رهبری و زمامداری مسلمانان به مردم اعلام کرده ، احقاق حق نمودند .

اما به دلیل موانع و مشکلات فراوان جز امیرمؤمنان علی ( علیه السلام ) و امام حسن مجتبی ( علیه السلام ) هیچ یک از ائمه دیگر نتوانستند به آن دست یابند . حضرت علی ( علیه السلام ) پس از بیست و پنج سال خانه نشینی ، تنها پنج سال زمام امور مسلمانان را به دست گرفت که در این مدت نیز حکومت نوپای او با سه جنگ سخت روبرو شد .
معاویه مسلمانان ناآگاه را به عنوان جهاد و عبادت ، به مبارزه با امیرمؤمنان و حضرت امام حسن ( علیهم السلام ) تحریک می کرد .
مردم کوفه با وجود اینکه از امام حسین ( علیه السلام ) با هزاران نامه دعوت کرده بودند تا با او برای خلافت و زمامداری بیعت کنند ، در کربلا با فجیعترین وضعی آن بزرگوار و یارانش را به شهادت رساندند .
گرچه جنایات بنی امیه – به خصوص واقعه کربلا – مسلمانان را از دستگاه اموی منفور ساخت و در نتیجه ، حکومت هزار ماهه بنی امیه سقوط کرد ، اما آگاهی و آمادگی عامه مردم ، به حدّی نبود که حکومت امام صادق ( علیه السلام ) را بپذیرند و از حیله ها و دسیسه های ریاست طلب های کسانی چون « سفاح » و « منصور » مطلع گردند .
« ابومسلم خراسانی » به عنوان طرفداری و حمایت از خاندان پیامبر قیام کرد و از امام صادق ( علیه السلام ) برای رهبری و خلافت دعوت کرد؛ همان طور که « ابوسلمه » برای قبول خلافت نامه ای به امام نوشت؛ ولی امام دعوت هیچ کدام را نپذیرفت؛ چرا که به خوبی می دانست که جز عده ای انگشت شمار ، کسی واقعاً طرفدار و خواهان حکومت امام نیست و دعوت امثال ابوسلمه هم ، نظیر دعوت کوفیان ظاهری است .
به طور خلاصه ، برای آن بزرگوار کاملاً روشن بود که زمینه برای خلافت او آماده نشده است ، از همین رو به کار بنیادی تبیین اسلام و پرورش شاگردان پرداخت .
دعوت ابن سلمه
{P – ابوسلمه ، حفص بن سلیمان خلال همدان اهل ایران است . او مردی ثروتمند ، خوش طبع و سخنران بود و اولین کسی بود که به وزیر ملقب شد . ( وفیات الاعیان ، جزء اول ، ص ۴۴۶ ) P}
ابوسلمه به سه نفر از بزرگان علویین : جعفربن محمد الصادق ( علیه السلام ) ، عمراشرف بن زین العابدین ( علیه السلام ) و عبدالله محض نامه نوشت و آن را به وسیله یکی از نوکرانش به نام « حمدبن عبدالرحمن » ارسال کرد . ابن سلمه به پیک خود پنین دستور داد : « با شتاب هر چه بیشتر برو .

در آغاز ورودت به مدینه ، به منزل جعفربن محمد ( علیه السلام ) وارد می شوی و نامه را که حاوی دعوت به خلافت است به او تسلیم می کنی . اگر پاسخ مثبت شنیدی ، دو نامه دیگر را محو خواهی کرد ، و در صورت جواب منفی ، نزد عبدالله محض می روی و چنانچه پاسخ مثبت شنیدی ، دو نامه دیگر را محو خواهی کرد و چنانچه پاسخ او هم منفی بود ، نامه سوم را به نوه امام زین العابدین ( علیه السلام ) ، عمراشرف ، تحویل ده » .
نامه رسان حرکت کرد و به محضر امام صادق ( علیه السلام ) رسید و نامه را تسلیم ایشان کرد .

امام که ابوسلمه را خوب می شناخت ، بدون اینکه نامه را قرائت کند فرمود : « مالی و لابی سلمه؛ مرا با ابوسلمه چه کار ؟ او پیرو دیگری است » . قاصد معروض داشت : « لطفاً نامه را قرائت کنید . امام به خادمش فرمود : چراغ را نزدیک آور آنگاه امام نامه را با آن سوزاند قاصد سؤال کرد : « چرا پاسخ ندادید ؟ » حضرت فرمود : « رایت الجواب؛ پاسخت را مشاهده کردی؛ آنچه دیدی به مولایت گزارش کن » . آنگاه امام این شعر کمیت را قرائت کرد :
« ایا موقدا نارا لغیرک ضوءها
و یا حطبا فی غیر حبلک تحطب »
قاصد از منزل امام خارج شد و نزد عبدالله محض رفت و نامه را به او داد . او نامه را قرائت کرد و خوشحال شد .
صبح روز بعد ، عبدالله سواره به سوی منزل امام صادق ( علیه السلام ) روان شد . همین که چشم امام به او افتا ، با ناراحتی پرسید : « آیا خبری هست که اینجا آمدی ؟ » گفت : « بلی ، بالاتر از آنچه توصیف شود » . فرمود : « چیست ؟ » گفت « این نامه اباسلمه است که مرا به حکومت و خلافت دعوت کرده است ، شیعیان ما هم از اهل خراسان به او روی آورده اند » .
امام فرمود : « چه موقع مردم خراسان شیعه و پیرو تو بوده اند ؟ آیا ابا سلمه را به خراسان اعزام کردی و آیا تو آنان را به پوشیدن لباس سیاه فرمان دادی ؟ آیا آنان که به عراق آمده اند به فرمان تو بوده اند و آیا یکی از آن ها را می شناسی ؟ » عبدالله در مقام پاسخ به فرموده های امام برآمد و به مجادله با آن بزرگوار پرداخت . در پایان امام به او فرمود : « سرانجام حکومت به نفع این جمعیت « بنی عباس » تمام می شود؛ نظیر این نامه ای که برای تو فرستاده برای من فرستاد و من آن را سوزاندم . »
{P – الامام الصادق « ۷ » ، ج ۲ ، ص ۳۱۳ . مروج الذهب مسعود ، ج ۳ ، ص ۲۶۹ ، چاپ قاهره . P}
در اواخر حکومت مروان حمار ، – آخرین خلیفه اموی- « محمد » پدر ابراهیم و سفاح اولین خلیفه عباسی برای رسیدن به خلافت کوشش فراوانی و به تبلیغات وسیعی دست زد . از آن جمله مردی را به خراسان فرستاد و دستور داد که مردم آن سامان را به خاندان محمد ( علیه السلام ) دعوت کند ، ولی نام کسی را نبرد . وی ابومسلم خراسانی را نیز به همین منظور به خراسان اعزام کرد و نامه مفصلی نیز به افراد صاحب نفوذ آن منطقه نوشت؛ امّا طولی نکشید که محمد مرد .
{P – تاریخ الخلفاء ، سیوطی ، ص ۲۵۷ . P}
پس از او فرزندش ابراهیم به وصیت پدر ، کار او را تعقیب و برای رسید به خلافت و حکومت مشغول فعالیت شد . او نیز ابومسلم خراسانی را برای دعوت مردم خراسان به آن محل فرستاد و همچنین ابوسلمه را با نامه ای برای بزرگان خراسان به آن منطقه اعزام کرد .
{P – تاریخ طبری ، ج ۱۰ ، ص ۲۵ . P}
سپس ابوسلمه از طرف ابراهیم به کوفه آمد و برای او به فعّالیّت سیاسی پرداخت به طوری که ابراهیم او را به عنوان « وزیر آن محمد » ملقب ساخت .
مروان با حیله ابراهیم را دستگیر و در « حران » محبوس ساخت و به طور فجیعی او را کشت . هنگامی که ابراهیم در زندان ، متوجّه شد که از زندان مروان رهایی نخواهد یافت ، در وصیت خود برادرش « سفاح » را به جانشینی خود منصوب کرد و تاکید کرد که در پی به دست آوردن خلافت باشد ، که به آن خواهد رسید .
{P – مروج الذهب ، ج ۳ ، ص ۲۵۲ . P}
اباسلمه پس از آگاهی از قتل ابراهیم به این فکر افتاد که یکی از علویین را برای خلافت دعوت کند . او مردی فرصت طلب بود و صرفاً برای رسیدن به مقام تلاش می کرد . او که می دانست ابرهیم ، سفاح را به جای خود معرّفی کرده است ، سفاح و برادران و یاران او را که به طرف کوفه روان شده بودند ، جا داد و آنان را در منزل ولید بن سعد وارد ساخت و تا چهل شبانه روز خبر ورود آن ها را از اطرافیان خود که شیعه بودند پنهان می کرد . وی سرانجام با سفاح بیعت {P – تاریخ ابن خلدون ، ج ۳ ، ص ۱۲۸ . P}
کرد .
{P – البدایه و النهایه ، ج ۱۰ ، ص ۴۰ . تاریخ ابن خلدون ، ج ۳ ، ص ۱۲۸ . P}
از آنچه که گذشت روشن می شود چرا اباسلمه برای امام نامه نوشت و از این امر چه منظوری داشت؛ به طور مسلم ، وی معتقد به امامت امام صادق ( علیه السلام ) نبود ، ولی اطرافیانش از کوفیان شیعه بودند . او می دانست که ابراهیم برادرش سفاح را نامزد خلافت کرده و نیز می دانست که لشکریان ابومسلم هم که به نفع بنی عباس می جنگند به طرف کوفه روان هستند و بالاخره ، از همه فعّالیّتهای سیاسی و تبلیغاتی که برای خلافت سفاح می شد ، آگاهی کامل داشت ، با در نظر گرفتن این اوضاع ، پرواضح است که اباسلمه هرگز مایل نبود که امام صادق ( علیه السلام ) به خلافت رسیده و حکومت را به دست بگیرد . دعوتنامه او هم برای ساکت نمودن شیعیان اطراف او بود و هم به این هدف که ، اگر مردم با امام صادق ( علیه السلام ) بیعت کردند ، او به مقامی نایل شود .
ابومسلم خراسانی هم وضع مشابهی داشت و با اینکه به امامت امام صادق ( علیه السلام ) معتقد نبود ، ولی نامه ای به این مضمون برای امام صادق ( علیه السلام ) نوشت : « من مردم را به دوستی اهل بیت سوق دادم ، اگر میل رهبری داری اظهارکن » .
امام در پاسخ وی نگاشت « انت من رجالی و لاالزمان زمانی؛ نه تو از مردان و یاوران من هستی و نه زمان ، زمان خلافت من است . »
{P -الام الصادق ، ج ۲ ، ص ۳۱۴؛ نقل از ملل و نحل شهرستان ، ج ۱ ، ص ۲۴۱ . P}
همانطور که بیان داشتیم ، امام صادق ( علیه السلام ) به خوبی می دانست که سردارانی چون ابومسلم و ابوسلمه می خواهند از وجهه امام و با تکیه به شعار « الرضا من آل الرسول » مردم را بسیج کنند ، ولی در پس دعوتهای مذکور ، نقشه های شوم بنی عباس و دیگر فرصت طلبان پنهان بود و مشاهده کردیم که ابومسلم چگونه به طرفداری بنی عباس و همچنین ابوسلمه با بیعت خود با سفاح ، چه هدفی از دعوت امام داشتند .

همانطور که در دوران انقلاب بزرگ اسلامی ایران مشاهده کردیم که اواخر حکومت « محمدرضاپهلوی » طرفداری برخی از عناصر منافق ، چون بختیار و امینی از امام خمینی ( رحمه الله ) به چه منظوری بوده است .

همچنان که امیرمؤمنان ، علی ( علیه السلام ) در شورای شش نفره ، خلافت مشروط را نپذیرفت و با قاطعیت شرط عمل به سیره و سنت خلفای قبل از خود را ردّ کرد .
از سوی دیگر ، بینش و ایمان مردمی که اظهار علاقه و طرفداری از امام می کردند ، آنقدر زیاد نبود که فریب حیله های مخالفان حکومت امام را نخورند و یا در برابر سختیها و گرفتاری ها بتوانند مقاومت کنند . از این جهت ، یاران مقاوم امام ( علیه السلام ) بسیار کم بودند .
حضرت به طرق گوناگون به مردم تفهیم می کرد که یارانی حقیقی که بتواند با آنان قیام کند بسیار اندک هستند . « سهل بن حسن خراسانی » خدمت امام شرفیاب شد عرضه داشت : « ای پسر پیامبر خدا ، مهربانی و رحمت از آن شماست . شما اهل بیت امامت و رهبری هستید . چرا از حق مسلّم خودتان سرباز می زنید ، با اینکه صدها هزار فرمانبر مسلح و شمشیر به دست دارید ؟ »
امام ( علیه السلام ) فرمود : « ای خراسانی ، بنشین . حقت نزد خدا محفوظ است . » آنگاه امام دستور داد تا تنور را روشن کنند . سپس فرمود : « ای خراسانی برخیز و در تنور بنشین . » اخراسانی گفت : « آقای من ! پسر رسول خدا ، مرا به آتش مسوزان مرا ببخش ، خدای ترا ببخشد . » فرمود : « بخشیدم . » در آن هنگام ۰هارون مکی » وارد شد ، در حالی که سرپایی خود را به دست گرفته بود . گفت : « السلام علیک یابن رسول الله » . امام صادق ( علیه السلام ) به گفت : « سرپایت را رها کن و در تنور بنشین . » او نیز آن را رها کرد و در تنور نشست .

امام ( علیه السلام ) به خراسانی روی کرد و درباره اوضاع و جریانات خراسان با او به گفتگو نشست ، گویی که خود ، وقایع را از نزدیک مشاهده کرده است . سپس فرمود : « ای خراسانی ، برخیز و آنچه در تنور است ، بنگر . » فرد خراسانی می گوید : « برخاستم و دیدم او آرام چهار زانو نشسته است؛ بیرون آمد و بر ما سلام کرد . » امام ( علیه السلام ) به آن مرد فرمود : « در خراسان مانند این فرد چند نفر می یابی ؟ » عرض کرد : « به خدا سوگند یک نفر هم وجود ندارد ! » امام نیز فرمود : یک نفر هم نه ، به خدا سوگند ! آنگاه فرمود : « در زمانی که ۵ نفر یاور نداریم قیام نمی کنیم . ما وقت قیام را بهتر می دانیم .
{P – بحارالانوار ، ج ۴۷ ، ص ۱۲۴ . P}
سدیر صیرفی می گوید : « نزد امام صادق ( علیه السلام ) رفتم و به عرض رساندم که : « به خدا سوگند خانه نشینی برای شما روا نیست ! » فرمود : « چرا ای سدیر ؟ » گفتم : « چون دوستان ، شیعیان و یاران شما فراوانند . به خدا اگر امیرمؤم

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.