اوایل من مخالف بودم؛ حالا خانواده ام!

0 55

سلام/ من دختری ۲۲ساله هستم. پسرعمه‌ای دارم که ۲۶ سالش است. وقتی به شهرشان رفته بودیم همانجا از مادرش خواسته بود که از من خواستگاری کند و اگر جواب من مثبت بود به شهر ما بیاید و رسماً خواستگاری کند. من با شناختی که از او داشتم می‌دانستم که یک مقدار در نماز خواندن کاهل است. به همین خاطر گفتم چون نماز نمی‌خوانی و روزی دو سه نخ سیگار می‌کشی جوابم منفی است. خب خیلی با من صحبت کرد و گفت هر کاری که بگوئی می‌کنم و هر تغییری که بگوئی در خودم ایجاد خواهم کرد؛ فقط نه نگو؛ چون من خیلی دوستت دارم و چند سال است که به تو علاقه مندم؛ در واقع از بچگی هایمان؛ ولی همیشه از شنیدن جواب منفی می‌ترسیدم.

گفتم من قبول می‌کنم؛ اما به شرطی که نماز بخوانی و سیگارکشیدنت را هم کنار بگذاری. آن موقع اگر خواستی بیا. چند وقت گذشت تا اینکه من به دامادشان که در جریان نبود زنگ زدم و پرسیدم آیا فلانی نماز می‌خواند؟ گفت نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که از آن موقع که شما رفتید نمازخوان شده و حتی یک بار هم نمازش ترک نشده و همیشه نمازش را اول وقت می‌خواند. بعد از ۲ماه با عمه‌ام برگشت. در این ۲ماه از طریق تلفن در ارتباط بودیم و می‌گفت همۀ شرایط را انجام داده‌ام و می‌خواهم بیایم. در این مدت سیگارکشیدن را هم به طور کامل کنار گذاشته بود و در این باره قسم هم خورد. من هم امتحانش کردم و دیدم راست می‌گوید.

موضوع خواستگاری را بیان کرد؛ اما مادرم و دیگران جواب رد دادند و گفتند او هنوز سربازی نرفته. بعلاوه اینکه تو فوق دیبلم داری و او سیکل! البته یکی از شرایط من ادامه تحصیلش بوده و او هم این را پذیرفته بود؛ ولی چون مخارج آموزشگاه‌ها بالاست می‌گوید الان نمی‌توانم؛ اما قول می‌دهم وقتی پول دستم آمد اقدام کنم. با این حال پدر و مادرم می‌گویند اگر دروغ گفت و نخواند چه؟ همۀ دامادهای مردم تحصیلات دانشگاهی داشته باشند و داماد ما سیکل؟! من هر چه می‌گویم، باز خانواده‌ام آیه یأس م ی‌خوانند. من به او قول دادم که در صورت انجام شرایطم پشتش را خالی نکنم. راستش به او علاقه مندم و دوست دارم کنارش باشم و در سختی‌ها همراهش بمانم. دوست ندارم سختی بکشد؛ اما خجالت می‌کشم به پدر و مادرم بگویم دوستش دارم. آنها می‌گویند در هر ازدواجی علاقه بوجود می‌آید.

به نظر شما من چکار کنم؟ چند ماهی از آن قضیه می‌گذرد و ما با هم از طریق تلفن ارتباط داریم. من واقعاً به او علاقه مند شدم و او هم مرا همسر خودش می‌داند. گاهی با خود می‌گویم چون خانواده‌ام مخالف‌اند جواب رد بدهم و رابطه را با او بهم بزنم؛ ولی باز می‌گویم پس دوست داشتن چه می‌شود؟ من دوستش دارم و نمی‌خواهم دلش را بشکنم؛ اما دوباره می‌گویم پس مشکل سربازیش چه؟
به خدا دیگر دارم دیوانه می‌شوم. به خاطر خدا بگویید من چکار کنم؟ دوست ندارم در مقابل خانواده‌ام بایستم و رابطۀ خانوادگی‌مان با عمه‌ام بهم بخورد.

جواب: سلام/ در مورد سربازی و تحصیل، ایشان می‌تواند ابتدا به خانواده شما اطلاع بدهد که اگر با اصل ازدواج موافقت کنند، ایشان، هم سربازی می‌رود و هم دیپلم می‌گیرد و بعد که اقدام کرد، از خانواده شما درخواست کند که با اصل ازدواج موافقت کنند. خانواده شما هم وقتی دیدند که ایشان عملاً دیپلم گرفته و برای سربازی هم اقدام کرده اجازه دهند رسماً برای انجام مراسمات جلو بیاید.
با این کار هم او انگیزه‌اش زیاد می‌شود و دنبال سربازی و ادامه تحصیل می‌رود و هم خانواده شما به فرد سیکلی و سربازی نرفته دختر نداده‌اند.

اگر خانواده شما گفتند ما تا آن وقت نمی‌توانیم صبر کنیم، به آنها بگوید که دیپلم گرفتن از طریق آموزشگاه ظرف چند ماه ممکن است و سربازی هم لازم نیست تمام شود تا برای مراسمات ازدواج اقدام شود؛ بلکه همین که مسلم شد که او سربازی می‌رود، شما اطمینان می‌کنید و می‌تواند رسماً جلو بیاید.
اگر خانواده‌تان گفتند که دیپلم کافی نیست و باید فوق دیپلم و بالاتر باشد، می‌توانید بگوئید درست است که اگر تحصیلات دانشگاهی داشته باشد بهتر است؛ اما فاصله فوق دیپلم با دیپلم زیاد نیست. پس چندان بد نیست. بعلاوه اینکه ایشان می‌تواند تحصیلاتش را بعد از ازدواج ادامه بدهد.

اگر خانواده شما گفتند که چه تضمینی هست که ادامه تحصیل بدهد، طرف می‌تواند بگوید من این قدر به دختر شما علاقه دارم که حاضرم هر کاری را برای کسب رضایت او بکنم. نشانه‌اش هم این است که برای دیپلم و سربازی اقدام کردم. لذا در اولین فرصت برای شرکت در کنکور هم اقدام خواهم کرد.
اگر ایشان آمد و این حرف‌ها را زد و باز هم مخالفت کردند، شما می‌توانید برای اینکه خانواده راضی شوند به آنها بفهمانید که به او علاقه‌مند هستید و با کس دیگر ازدواج نخواهید کرد. این کار در کسب موافقتشان اثر مثبت دارد

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.