عشق چیست؟

0 21

عشق از دیدگاه روانشناسان مختلف

عشق یکی از سازه های روان شناختی است که توصیف آن دشوار و از دیرباز مورد توجه شاعران و نویسندگان بوده است. در واقع نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن یکی از اساسی ترین نیازهای انسان از کودکی تا پیری است. رویکردهای مختلف دیدگاه های متفاوتی به عشق دارند، در دیدگاه روانکاوی، فروید معتقد است که برای افراد ناپخته، روابط عشقی، نوعی روابط انتقالی است. افراد با شخصیت ناپخته به وسیله ی عشق می توانند فقط به رابطه ی حل نشده در کودکی خود بپردازند که طی آن طرف مقابل به صورتی دیده می شود که در نهایت می خواهند نیازهای رفع نشده ی خود را رفع نمایند. این نوع عشق، (عشق نوروتیک) نامیده می شود.

روبین یکی از نخستین روانشناسانی است که به بررسی عشق پرداخته است، از ۲۰۰ دانشجو خواست با پاسخ دادن به جملات یک پرسشنامه گسترده، تجربه ی خود را توصیف کنند. او دریافت که تجربه ی عشق ظاهرا در برگیرنده ی چهار ویژگی اصلی است:

۱_نیازمندی

۲_علاقه مندی

۳_اعتماد

۴_تحمل خطاهای طرف مقابل

عشق از دیدگاه استرنبرگ

استرنبرگ نوعی نظریه درباره ی عشق ارائه داده است که مبنای آن روان سنجی است. بر اساس این نظریه عشق را می توان با توجه به طیف وسیعی از عاطفه ها، اندیشه ها و انگیزش هایی متفاوت با هم شناخت. وی در اواخر دهه ۱۹۸۸ نظریه تازه ای برای عشق ارائه کرد که مبنای آن مثلث بود: نظریه “سه وجهی عشق“. بر اساس این نظریه عشق را می توان در چهارچوب سه مولفه شناخت: صمیمیت،شور ،غریزه جنسی و تعهد

در گونه های مختلف عشق این مولفه ها به صورت های مختلفی باهم ترکیب می شوند. برای مثال ویژگی (عشق_رمانتیک) صمیمیت به علاوه غریزه است ویژگی عشق پوچ تعهد است و عشق کامل یا تمام عیار آمیزه ای از همه ی این مولفه های سه گانه است.

استرنبرگ بعدها با انتقاد از نظریه سه وجهی عشق، دیدگاه عشق به مثابه قصه را مطرح کرد. این دیدگاه بر این فرض مبتنی است که ما آدمیان گرایش داریم عاشق کسانی شویم که قصه هایشان با قصه ما یکی است یا مشابه آن است، نقش این افراد در قصه ها مکمل نقش خود ما است. و بدین ترتیب این افراد از جنبه هایی مثل خود ما هستند، اما از جنبه های دیگری بالقوه از ما متفاوتند. اگر از سر اتفاق عاشق کسی شویم که قصه ای کاملا متفاوت داشته باشد، آن وقت است که هم رابطه و هم عشقی که زیرساخت این رابطه است، وضعیتی متزلزل پیدا می کند.

عشق از دیدگاه مازلو

مازلو به عنوان یکی از نظریه پردازان انسان گرا، عشق را به دو نوع تقسیم میکند:

یک نوع عشق که خودخواهانه، تسخیری و حریص است و به دنبال نیازهای برآورده نشده فرد است، یعنی فرد دیگران را به این دلیل دوست دارد که نیازهایش را ارضا کند، مازلو این عشق را (عشق کمبود) می نامد.

نوع دیگر (عشق وجودی) است، عشقی بالغ و فروتن که باز و خودمختار و متکی به خویش است و آزادانه ارزانی میشود. میل به سخاوت و تمایل به بخشش و خشنود کردن دیگری در این نوع عشق دیده می شود.

عشق از دیدگاه جیمز یانگ

از نظر یانگ به عنوان روان شناس معتقد به رویکرد شناختی، عشق نوعی فرآیند جذابیت طرحواره ای است. بیشتر اوقات افراد جذب ارتباط با کسی می شوند که طرحواره مرکزی شان را فعال کند(جذابیت طرحواره ای) و به این دلیل او را جذاب ترین فرد می دانند. همچنین برانگیخته شدن طرحواره ها باعث ایجاد جذابیت جنسی در روابط عاشقانه میشود. بنابراین زیاد جای تعجب نیست که افراد عاشق با انتخاب افراد خاص و سبک های مقابله ای ویژه به تداوم طرحواره ناسازگار خود دامن می زنند. افرادی که طرحواره های ناسازگار اولیه بیشتری دارند در گذر از مراحل زندگی (مثل روابط عاشقانه و ازدواج) با مشکلات بیشتری روبه رو می شوند. یکی از این مشکلات برهم خوردن روابط، توسط یکی از طرفین است که منجر به شکست عاطفی می شود، باید در نظر داشت که سوگ و فقدان ناشی از شکست عاطفی ما را به هسته ی خودمان بر می گرداند.

عشق از دیدگاه ملانی کلاین نو روانکاو

نظریه های روابط شی به جای سایق های غریزی ، بیشتر روی روابط میان فردی با اشیای انتقالی تاکید می کنند. از دیدگاه کلاین، در این فرایند، ابژه از دست رفته در ایگوی فرد سوگوار، همراه با دیگر ابژه های عشقی درونی دوران کودکی تثبیت می گردد. تاکید کلاین بر گسیختن گره های هیجانی از ابژه از دست رفته نبود، بلکه او بر حفظ و بازسازی روابط درونی ابژه در شخصیت فرد تاکید می کند.

عشق از دیدگاه اریک‌ فروم

از نظر فروم علت اینکه می گویند در عالم عشق هیچ نکته ی آموختنی وجود ندارد، این است که مردم گمان می کنند که مشکل عشق، مشکل معشوق است،نه مشکل استعداد.
مردم دوست داشتن را ساده می انگارند و بر آنند که مساله تنها پیدا کردن یک معشوق مناسب یا محبوب دیگران بودن است، که به آسانی میسر نیست.

در عهد ویکتوریا، همانند بسیاری از فرهنگ های باستانی، عشق یک احساس بی پیرایه و شخصی نبود که احتمالا در آینده به ازدواج منجر شود. برعکس، ازدواج بر حسب رسوم متداول زمان انجام می گرفت؛ یعنی به وسیله ی خانواده ی طرفین، یا به وسیله ی دلالها. گاه نیز ازدواج، بدون دخالت واسطه ها، مطلقا بر اساس ملاحظات اجتماعی صورت می گرفت و عشق می بایست بعد از ازدواج به وجود آید. از چند نسل گذشته، مفهوم عشق رمانتیک (Romantic love) در دنیای غرب عمومیت یافت. مردم به طور روز افزون به دنبال عشق رمانتیک می گردند، یعنی می خواهند شخصا عشق خود را بیابند و آن را به ازدواج منتهی کنند. این مفهوم تازه آزادی در عشق، معشوق را در قبال کنش عشق، اهمیت بسیار بخشیده است.

اشتباه دیگر که باعث می شود گمان کنیم عشق نیازی به آموختن ندارد، از اینجا سرچشمه می گیرد که احساس اولیه ی عاشق شدن را با حالت دائمی عاشق بودن یا در عشق ماندن، اشتباه می کنیم. اگر دو نفر که همواره نسبت به هم بیگانه بوده اند، چنانکه همه ی ما هستیم، مانع را از میان خود بردارند و احساس نزدیکی و یگانگی کنند، این لحظه ی یگانگی یکی از شادی بخش ترین و هیجان انگیزترین تجارب زندگیشان می شود؛ و به خصوص وقتی سحرآمیزتر و معجزه آساتر می نماید، که آن دو نفر قبلا همیشه محدود و تنها و بی عشق بوده باشند.

این معجزه ی دلدادگی ناگهانی، اگر با جاذبه ی جنسی همراه باشد، غالبا به آسانی حاصل می شود. اما این نوع عشق به اقتضای ماهیت خود هرگز پایدار نمی ماند. عاشق و معشوق با هم خوب آشنا می شوند، دلبستگی آنان اندک اندک حالت معجزه آسای نخستین را از دست می دهد، و سرانجام اختلاف ها و سرخوردگی ها و ملالت های دو جانبه ته مانده های هیجان های نخستین را می کشد. اما در ابتدا هیچ کدام از این پایان کار باخبر نیستند. در حقیقت، آنها شدت این شیفتگی احمقانه و این دیوانه ی یکدیگر بودن را دلیلی بر شدت علاقه شان می پندارند، در صورتی که این فقط درجه ی آن تنهایی گذشته ی ایشان را نشان می دهد.

فروم در نظریه ی عشق برای انواع عشق تمایز قائل می شود، که عبارتند از:

عشق برادرانه
عشق مادرانه
عشق جنسی
عشق به خود
عشق به خدا

از نظر فروم عشق فعال بودن است ، نه فعل پذیری؛ پایداری است نه اسارت. به طور کلی خصیصه ی فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول نثار کردن است نه گرفتن. گذشته از عنصر نثار کردن، خصیصه ی فعال عشق متضمن عناصر اساسی دیگری است که همه در جلوه های گوناگون عشق مشترک اند. که عبارتند از:

دلسوزی
احساس مسئولیت
احترام
دانایی.

از نظر فروم عشق در وهله ی نخست بستگی به یک شخص خاص نیست، بلکه بیشتر نوعی رویه و جهت گیری منش آدمی است که او را به تمامی جهان، نه به یک معشوق خاص، می پیوندد. اگر انسان فقط یکی را دوست بدارد و نسبت به دیگران بی اعتنا باشد، پیوند او عشق نیست، بلکه یک نوع وابستگی یا خودخواهی گسترش یافته است.

عشق یک استعداد درونی است. با وجود اینکه اکثر مردم فکر می کنند علت عشق وجود معشوق است، نه استعداد درونی. در حقیقت آنان فکر می کنند که چون هیچ کس دیگری را جز معشوق دوست ندارند، این خود دلیلی بر شدت عشقشان است. این همان اشتباهی است که قبلا به آن اشاره شد. چون مردم نمی توانند درک کنند که عشق نوعی فعالیت و نوعی توانایی روح است، خیال می کنند تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است و از آن پس همه چیز به خودی خود ادامه خواهد یافت.

مطالب مرتبط

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.