پاسخ به شبهات اعتقادی وهابیت

چرا شيعيان انبيا را افرادی ضعيف و ناتوان در تبليغ معرفی می كنند؟

در كتب و روايات شيعه آمده است: بعد از رسول خدا (ص) تمام صحابة حضرت، جز گروهي اندك كه دو يا سه نفر بودند، مابقی مرتد شدند.[1] آيا اين اهانت به رسول خدا (ص) نيست؟ يعنی پیغمبر (ص) در تربيت مردم این قدر ضعيف و ناتوان بود که جز دو يا سه نفر، کسی به وي ايمان نياورد؟‌

پاسخ

به اين اشكال پاسخهاي فراوانی داده شده است؛ اما پاسخ اساسي، ترجمة درست روايت است. براي فهم درست اين حديث، روايت ديگري را كه به همين روايت اشاره دارد و علماي شيعه به صحت سند آن اذعان كرده‌اند، بيان مي‌كنيم: «ابوبصير» مي‌گويد: به امام صادق (ع) عرض كردم: آيا تمام مردم جز سه نفر – ابوذر، سلمان و مقداد – بعد از پيامبر (ص) مرتد شدند؟ حضرت فرمود: خير، چنين نيست، پس ابوساسان و ابو عمرة انصاري چه شدند؟[2]

وجود اين روايت در كنار روايت اول، به خوبي بيانگر اين معني است كه كلمة «الناس» در روايت اول، به معني تمام مردم نيست؛ بلكه به معني گروهي از مردم است كه تعداد آنها مشخص نيست و ممكن است گروه كوچكي باشند. همانطور كه در آية 173 سورة آل عمران آمده است: ]الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا[؛ «كساني كه به آنها گفتند: مردم براي جنگ با شما نيرو جمع كرده‌اند، از آنها بترسيد؛ ولي ايمانشان قوي‌تر شد.»

قطعاً «الناس» اول در اين آيه به معني كل مردم نيست؛ زيرا كساني كه اين سخنان را به مردم مدينه گفتند، گروهي اندك بودند. مقصود از «الناس» دوم نيز مردم مكه است، پس آنچه به عنوان دليل مطرح شده تا ثابت كند شيعيان رسول خدا (ص) را شخصي ضعيف در تبليغ معرفي كنند، صحيح نيست.

جداي از اين مطلب، قبول نشدن دعوت انبيا توسط مردم، دلالت بر ضعف پيامبران ندارد؛ بلكه نشانگر انحطاط شديد افرادي است كه دعوت آن پيامبر را قبول نكردند. به عنوان مثال: در قرآن آمده است: تعدادي از مردم،‌ در بهترين روز هفته (جمعه)، در بهترين ساعت روز (ظهر)، در بهترين مكان زمين (مسجد النبي)، نمازجمعة بهترين فرد عالم (رسول خدا (ص)) را رها كرده، به دنبال تجارت و دنيا رفتند.[3]

حال آيا كسي مي تواند ادعا كند که چون گروه زيادي از مردم چنین نمازجمعه ای را رها كردند، دلالت بر ضعف تبلیغ یا خطابة پيامبر (ص) دارد؟‌

يا اينكه حضرت نوح (ع) حدود 900 سال در قوم خويش تبليغ كرد؛ ولي جز گروه اندكي به او ايمان نياوردند. آيا اين دليل بر ضعف حضرت نوح (ع) است؟ قطعاً خير.

سؤال ما: چرا كساني كه در كتب خويش ادعا مي‌كنند كل مردم دنيا بعد از پيامبر (ص) مرتد شدند، شيعه را به اين سخن متهم مي كنند؟

«ابن كثير» شاگرد ابن تيميه و از مهم ترين علماي سلفي، مي‌نويسد: «قاسم بن محمد بن ابي بكر گفت: قبايل اسد و غطفان و طي – بعد از رحلت پيامبر (ص) – گرد طليحة اسدي – صحابي مدعي نبوت - گرد آمدند و نمايندگاني به مدينه فرستادند كه میهمان بزرگان مدينه شدند، جز عباس، عموي پيامبر (ص) – كه آنها را نپذيرفت - بزرگان آنها را به نزد ابوبكر آوردند و شرط آنها اين بود كه نماز بخوانند؛ ولي زكات ندهند؛ اما خدا ابوبكر را بر حق ثابت قدم گردانيد و گفت: اگر به اندازة ريسمان بستن پاي يك شتر از زكات را به من ندهند، با آنها خواهم جنگيد. و آنها را رد كرد. آنها به نزد قبايل خود برگشتند و خبر دادند كه مردم مدينه اندك‌اند و آنها را تطميع كردند – كه به مدينه حمله كنند – ابوبكر در وروديهاي مدينه نگهبان گذاشت و همة مردم را اجبار كرد كه به مسجد بيايند و گفت: كل زمين كافر شده اند‌ و نمايندگان آنها كم بودن جمعيت شما را ديده‌اند و نمي‌دانيم كه شب به شما حمله مي‌كنند يا روز!»[4]

«الباني» وهابي نيز در كتاب «صحيح سنن نسائي» كه در آن روايات صحيح – به نظر خودش- را جمع كرده است، مي‌نويسد: «وقتي پيامبر (ص) از دنيا رفت، كل عرب مرتد شدند!‌ عمر به ابوبكر گفت: اي ابوبكر! چگونه مي‌خواهي با تمام عرب بجنگي؟»[5]

حال چطور وهابيون سلفي شيعيان را متهم به توهين به پيامبر (ص) مي‌كنند، در حالی که خودشان در كتبشان ادعا مي‌كنند كه بعد از رحلت پيامبر (ص) كل مردم زمين و تمام اعراب مرتد شدند؟

شبهه نهم

چرا شيعيان انتخاب امامان خود را الهي و از سوی پرورگار مي‌دانند؟

چرا شيعيان ادعا مي‌كنند كه امامت، مقامي الهي است؟ آيا شيعيان از قرآن يا روايات دليلي براي مدعاي خويش دارند؟‌

پاسخ

نه تنها در آيات و روايات دلايل محكمي براي انتصابي بودن مقام امامت از سوي خداوند وجود دارد؛ بلكه عقل نیز حكم مي‌كند كه امامت بايد مقامي انتصابي و الهي باشد؛ زيرا طبق نظر شيعه، وقتي امامت به مقام خلافت اللهي تفسير شد - همانند مقامي كه خداي متعال به حضرت آدم و ابراهيم' داد - ديگر معنا ندارد كه ادعا شود امامت مقامي زميني است؛‌ زيرا عقل انسان به هيچ وجه توانايي تشخيص وجود تمامي شرايط، براي دارا بودن چنين مقامي را ندارد.

در آيات فراواني نصب امامت به خداي متعال نسبت داده شده است. به عنوان نمونه خدای متعال در آية 124 سورة بقره می فرماید: ]وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ[؛ «و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم. [ابراهيم] پرسيد: از دودمانم [چطور]؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمى رسد.»

از اين آيه چند نكته استفاده مي‌شود كه به بعضي از آنها اشاره مي‌كنيم:

1. امامت عهد خدا و مقامي است كه خداوند آن را به هر كسي كه بخواهد، عطا مي‌كند؛ چراكه فرموده است: «إِنِّي جَاعِلُكَ» و «لَا يَنَالُ عَهْدِي». بنابراين، مردم هيچ حقي در انتخاب امام ندارند؛

2. مقام امامت بعد از سالها تلاش و امتحانهاي سختي كه خداوند حضرت ابراهيم (ع) را با آنها آزمود، به او داده شد. بنابراين، هر كسي لياقت امام شدن را ندارد؛

3. وقتي حضرت ابراهيم (ع) اين مقام عظيم را ديد، آن را براي ذرية خود نيز درخواست كرد؛ ولی جواب شنيد که: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛

4. خدای متعال، بعد از نبوت و مبعوث شدن حضرت ابراهيم (ع) او را به مقام امامت رساند و شاهد واضح اين سخن آن است كه در ابتدا آن حضرت را با كلمات الهي امتحان كرد و با وي سخن گفت و سپس ايشان به مقام امامت رسيد؛ يعني خداي متعال قبل از امام شدن ابراهيم با او سخن گفته و او را نبيّ خويش قرار داده، سپس چون كه او اوامر الهي را به خوبی انجام داد، وی را به مقام امامت منصوب کرد؛

اين تنها يكي از آياتي است كه الهي بودن مقام امامت و اختلاف آن با نبوت را ثابت مي‌كند و آيات ديگري نيز در اين زمينه وجود دارد.[6]

اما در باب روايات:

روايت صحيح السند فراواني در كتب شیعه دال بر الهی بودن مقام امامت وجود دارد كه به يكي از آنها اشاره مي شود:

مرحوم خزاز قمي در کتاب معتبر «کفاية الأثر» روايتي را با سند صحيح از هشام و او از امام صادق (ع) نقل کرده است که آن حضرت اصول عقايد شيعه و از جمله امامت را به تفصيل توضيح داده و فرموده است: «بهترين فرائض و واجب ترين آنها بر انسان، شناخت پروردگار و اقرار به بندگى اوست، و حدّاقل معرفت اين است كه به يکتايي او اقرار كند و شبيه و شریکي براى او قائل نشود، و بداند كه او قديم و ثابت است و وجودي دارد كه نابودي ندارد و توصيف شده؛ ولى نه از روى شبيه و مانند، و بداند كه او باطل نيست و مانندش چيزى نيست  و او شنوا و بيناست. و سپس شناخت پيامبر (ص) و گواهى به نبوت اوست، و كم ترين چيزى كه در شناسايى او لازم است، اقرار به نبوت اوست، و اينكه آنچه آورده، از جمله كتاب يا امر و نهى، از سوی خداى عز و جل است. و پس از آن، شناخت امامى است كه وصف و نام او در حال سختى و خوشى پيروى مي شود، و كم ترين چيزى كه در شناخت امام لازم است، اين است كه او به جز در مقام نبوت مشابهه و همتاي پيامبر و وارث اوست و اينكه اطاعت او اطاعت خداوند و رسول اوست، و در هر امرى تسليم او باشد و (در آنچه نمي داند) به او  مراجعه كند و گفتار او را آویزة گوش کند و بداند كه پس از رسول خدا (ص)، على بن ابى طالب (ع) امام است و پس از او حسن، سپس حسين، سپس على بن الحسين، سپس محمد بن على و پس از او منم، و پس از من موسى، فرزندم و پس از او فرزندش على و بعد از او محمد، فرزندش، پس از او نیز على فرزندش، سپس فرزندش حسن و سپس حضرت حجت که از فرزندان حسن است.»[7] اين روايت نياز به توضيح بيش تري ندارد.

بررسي سند روايت

1. «الحسين بن علي بن الحسين بن موسي»:

نجاشی می گوید وی مورد اعتماد است[8]

2. «هارون بن موسى بن احمد»:

نجاشی می گوید: ابو محمد التلعکبری، از قبیلة بنی شیبان، در میان شیعیان چهرة شناخته شده و مورد اعتمادی است. وی قابل اطمینان بوده و نمی توان به او اشکال گرفت.[9]

3. «محمد بن الحسن بن وليد»:

نجاشی می گوید: بزرگ ترین عالم و فقیه در قم بود. سابقة طولانی و چهرة شناخته شده ای داشت. وی بسیار مورد اعتماد و مطمئن بود.[10]

4. «محمد بن الحسن الصفّار»:

نجاشی می گوید: در میان یاران قمی ما چهرة سرشناس و مورد اعتمادی بود.

بسیار گرانقدر و محترم بود و در نقل روایات کم اشتباه.[11]

5. «يعقوب بن يزيد»:

نجاشی می گوید: وی مورد اعتماد و بسیار راستگو بود.[12]

6. «محمد بن أبي عمير»:

نجاشی می گوید: وی از نظر ما و حتی مخالفانش عالمی گرانقدر و والا مقام است.[13]

7. «هشام بن سالم»:

نجاشی می گوید: وی بسیار مورد اعتماد و اطمینان است.[14]

نتيجه:

اين مضمون كه انتخاب امام به دست خداست، نزد شيعه با روايات صحيح السند آمده است و شيعيان اين عقيدة خويش را با سند معتبر از ائمة خود گرفته‌اند.

سؤال ما: با اينكه در كتب اهل سنت، مقام جانشيني پيامبر (ص) به عنوان يك مقام الهي مشخص شده است، شيعه را به خاطر الهي دانستن امامت تكفير مي‌كنيد؟

يكي از رواياتي كه در مورد مقام جانشيني پيامبر (ص) در كتب اهل سنت آمده، روايتي است كه در «صحيح مسلم» وی از رسول خدا (ص) نقل کرده است که:

در زمان رسول خدا (ص) مسيلمة كذّاب - كه ادعاي نبوت داشت - به مدينه آمد و گفت: اگر پيامبر امر بعد از خويش را به من واگذار كند، من از او تبعيت خواهم كرد! و با گروه زيادي از قوم خويش به مدينه آمد. پيامبر (ص) در حالي كه تكه چوبي به دست داشت، به همراه «ثابت بن قيس بن شماس» نزد مسيلمه رفتند و فرمودند: اگر اين تكه چوب را نيز از من بخواهي، به تو نخواهم داد و به خاطر تو، از امر الهي سرپيچي نخواهم كرد.[15]

در ذيل اين روايت علماي اهل سنت به صراحت گفته‌اند كه: مقصود از امر الهي، خلافت است؛ «نووي» در شرح خويش بر صحيح مسلم - كه مهم‌ترين شرح اين كتاب نزد اهل سنت است - مي‌نويسد: «من آنچه را طلب كردي كه شايستة آن نيستي؛ يعني جانشيني من و مشاركت در امرم را، قبول نخواهم كرد.»[16]

حال كه در كتب اهل سنت به صراحت جانشيني رسول خدا (ص) امري معرفی شده است كه تابع وحي است، چرا وهابيون شيعه را به خاطر اين اعتقاد كه امامت امری الهي است، تفسيق يا تكفير مي‌كنند؟

ادامه دارد.

___________________________

[1]. «علي بن الحكم، عن سيف بن عميرة، عن أبي بكر الحضرمي، قال: قال أبو جعفر(ع): ارتد الناس الا ثلاثة نفر؛ سلمان وأبوذر و المقداد.» اختيار معرفة الرجال (رجال الكشي)، شيخ طوسي، انتشارات دانشگاه مشهد، مشهد، 1348 ش، ج 1، ص 47.

[2]. «و صحيحة أبي بصير قال: قلت لأبي عبدالله(ع): ارتد الناس إلا ثلاثة: أبوذر و سلمان و المقداد. قال: فقال أبو عبدالله(ع): فأين أبو ساسان وأبو عمرة الأنصاري؟» معجم رجال الحديث، سيد ابولقاسم موسوی خوئي، مؤسسه امام هادی(ع)، قم، 1415ق، ج 19، ص341.

[3]. ]وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ[؛ «و چون داد و ستد يا سرگرمى ببينند، به سوى آن روى‏آور مى‏شوند، و تو را در حالى كه ايستاده‌اى ترك می‏ كنند. بگو: آنچه نزد خداست، از سرگرمى و از داد و ستد بهتر است، و خدا بهترين روزى‏دهندگان است.» جمعه/ 11.

[4]. «و قال القاسم بن محمد (بن ابي بكر) اجتمعت أسد وغطفان وطيء على طليحة الأسدي وبعثوا وفودا إلى المدينة فنزلوا على وجوه الناس فأنزلوهم إلا العباس فحملوا بهم إلى أبي بكر على أن يقيموا الصلاة ولا يؤتوا الزكاة فعزم الله لأبي بكر على الحق وقال لو منعوني عقالا لجاهدتهم فردهم فرجعوا إلى عشائرهم فأخبروهم بقلة أهل المدينة وطمعوهم فيها فجعل أبو بكر الحرس على أنقاب المدينة وألزم أهل المدينة بحضور المسجد وقال إن الأرض كافرة وقد رأى وفدهم منكم قلة وإنكم لا تدرون ليلا يأتون أم نهارا وأدناهم.» البداية و النهاية، ابن کثیر، ج 6، ص 312.

[5]. «أخبرنا محمد بن بشار قال: حدثنا عمرو بن عاصم قال حدثنا عمران أبو العوام القطان قال حدثنا معمر عن الزهري عن أنس بن مالك قال لما توفي رسول الله- ارتدت العرب. قال عمر: يا أبا بكر! كيف تقاتل العرب؟...» صحيح سنن نسائي، الباني، ش 3904.

[6]. از جمله: سوره انبياء/ 73؛ ص/ 26؛ بقره/ 30 و...

[7]. «حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ' قَالَ: حَدَّثَنَا هَارُونُ بْنُ مُوسَى قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ': إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ مُعَاوِيَةُ بْنُ وَهْبٍ وعَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ أَعْيَنَ... ثُمَّ قَالَ%: إِنَّ أَفْضَلَ الْفَرَائِضِ وأَوْجَبَهَا عَلَى الْإِنْسَانِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ والْإِقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِيَّةِ وحَدُّ الْمَعْرِفَةِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ ولَا شَبِيهَ لَهُ ولَا نَظِيرَ لَهُ وأَنَّهُ يَعْرِفُ أَنَّهُ قَدِيمٌ مُثْبَتٌ بِوُجُودٍ غَيْرُ فَقِيدٍ مَوْصُوفٌ مِنْ غَيْرِ شَبِيهٍ ولَا مُبْطِلٍ‏ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ.

وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ الرَّسُولِ والشَّهَادَةُ لَهُ بِالنُّبُوَّةِ وأَدْنَى مَعْرِفَةِ الرَّسُولِ الْإِقْرَارُ بِهِ بِنُبُوَّتِهِ وأَنَّ مَا أَتَى بِهِ مِنْ كِتَابٍ أَوْ أَمْرٍ أَوْ نَهْيٍ‏ فَذَلِكَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وجَلَّ.

وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ الَّذِي بِهِ يَأْتَمُّ بِنَعْتِهِ وصِفَتِهِ واسْمِهِ فِي حَالِ الْعُسْرِ والْيُسْرِ وأَدْنَى مَعْرِفَةِ الْإِمَامِ أَنَّهُ عِدْلُ النَّبِيِّ إِلَّا دَرَجَةَ النُّبُوَّةِ ووَارِثُهُ وأَنَّ طَاعَتَهُ طَاعَةُ اللَّهِ وطَاعَةُ رَسُولِ اللَّهِ والتَّسْلِيمُ لَهُ فِي كُلِّ أَمْرٍ والرَّدُّ إِلَيْهِ والْأَخْذُ بِقَوْلِهِ

وَ يَعْلَمُ أَنَّ الْإِمَامَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ- عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ أَنَا ثُمَّ مِنْ بَعْدِي مُوسَى ابْنِي ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وَلَدُهُ عَلِيٌّ وبَعْدَ عَلِيٍّ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ وبَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِيٌّ ابْنُهُ وبَعْدَ عَلِيٍّ الْحَسَنُ ابْنُهُ والْحُجَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ(....» كفاية الأثر في النص على الأئمة الاثني عشر، أبي القاسم علي بن محمد بن علي خزاز قمي رازي، تحقيق: لسيد عبد اللطيف حسيني كوه كمري خوئي، انتشارات قم، صص260 ـ 264.

[8]. «قال النجاشي: ثقة.» معجم رجال الحديث، ج 7، ص 47، رقم 3531.

[9]. «وقال الشيخ جليل القدر، عظيم المنزلة، واسع الرواية، عديم النظر، ثقة. روى جميع الأصول و المصنفات.» معجم رجال الحديث، ج20، ص 258، رقم 13273.

[10]. «محمد بن الحسن بن أحمد: قال النجاشي: شيخ القميين و فقيههم، و متقدمهم و وجههم ثقة ثقة، عين...» معجم رجال الحديث، ج 16، ص 220، رقم: 10490.

[11]. «قال النجاشي: كان وجها في أصحابنا القميين، ثقة، عظيم القدر، راجحا، قليل السقط في الرواية.» همان، ص 263، رقم: 10532.

[12]. «قال النجاشي: وكان ثقة صدوقا....» همان، ج 21، ص156، رقم: 13778.

[13]. «قال النجاشي: جليل القدر، عظيم المنزلة فينا وعند المخالفين...» همان، ج 15، صص 291 ـ 292، رقم: 10043.

[14]. «قال النجاشي: ثقة ثقة.» همان، ج20، ص 324، رقم: 13361.

[15]. «حدثني محمد بن سَهْلٍ التَّمِيمِيُّ حدثنا أبو الْيَمَانِ أخبرنا شُعَيْبٌ عن عبد اللَّهِ بن أبي حُسَيْنٍ حدثنا نَافِعُ بن جُبَيْرٍ عن بن عَبَّاسٍ قال قَدِمَ مُسَيْلِمَةُ الْكَذَّابُ على عَهْدِ النّبي- الْمَدِينَةَ فَجَعَلَ يقول إن جَعَلَ لي مُحَمَّدٌ الْأَمْرَ من بَعْدِهِ تَبِعْتُهُ فَقَدِمَهَا في بَشَرٍ كَثِيرٍ من قَوْمِهِ فَأَقْبَلَ إليه النّبي- وَمَعَهُ ثَابِتُ بن قَيْسِ بن شَمَّاسٍ وفي يَدِ النّبي- قِطْعَةُ جَرِيدَةٍ حتى وَقَفَ على مُسَيْلِمَةَ في أَصْحَابِهِ قال لو سَأَلْتَنِي هذه الْقِطْعَةَ ما أَعْطَيْتُكَهَا وَلَنْ أَتَعَدَّى أَمْرَ اللَّهِ فِيكَ.» صحيح مسلم،  ج 4، ص 1780.

[16]. «لن أعدو أنا أمر الله فيك من أني لا أجيبك إلى ما طلبته مما لا ينبغي لك من الاستخلاف أو المشاركة» شرح النووي على صحيح مسلم، أبو زكريا يحيى بن شرف بن مري النووي، دار إحياء التراث العربي، بيروت، دوم، 1392ق، ج 15، ص 33.

برچسب‌ها: